چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟


چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟



چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟
درود
دوستان پرسشی دارم چنانچه آگاهید مرا هم آگاه کنید؟
چرا مذاهب از شرک متنفر و با آن مخالفند؟



بحث نیمه درونی ! نظر شما درباره مشترکات میان ادیان

1:

شرک چیست؟اونچه که از شرک میشناسیم شاید کمی اغراق آمیز و نا متعادل باشد؛بیشتر دوستان قادر به جواب دادن به این پرسش نیستند چون نمیتوانند جرات مخالفت با عقاید خشک شده و فرمول بندی شده مذهب داشته باشند؛از اینرو این پرسش بسیار ژرف شما را از مذهب و عقیده تان بر میگرداند؛اما باید دانست که اونچه که امروز از شرک میدانیم تعبیری هست که مذهبیون از این مقوله داشته اند!


آيا كشتی نوح وجود داشته است ؟

2:

تمام ادیان در ابتدا چند خدائی بودند در نهایت چون تئوری تک خدایی قابل باور تر بود ادیان

چند خدایی فراموش شد اولین بار تئوری دین یک خدایی را در مصر فرعونی به نام اخناتون داد

که خودش خدایی یگانه ساخته بود تا با کمک اون بتواند به امت فقیر و هستثمار شده کمک

کند خدائی که تمام خدایان پیشین را دروغین معرفی میکرد و با جنگ و گوشتخواری برای

کاهنان و قربانی و ساختن تصویر از خدا مخالفت میکرد یهودیان با اینکه دینشان چند خدائی

بود و یهوه را فقط خدای اختصاصی قوم یهود میشناختند که خدایی قوم یهود را از خدای اعظم

جهان در یافت کرده هست خدای خود را به خدای واحد تغییر شکل دادند


معرفی و خوشامدگویی به مدیر جدید

3:


دوست من دید من از شرک بسیار گسترده هست؛ شما اگه به واژه شرک نگاهی کنید میبینید که از همبستگی و هم پیوندی و اشتراک میاید؛تصویری که شما از خدایان پیش از ادیان واحد میدید تصویری نادرست از شرک هست؛اونگونه که در ایران مرسوم بوده هست ایزدای مانند بهمن؛ارتاوهیشت؛خورداد؛....د ر آفرینش هستی بودند در دین زردشت به مرحله امشاسپندانی رسیدند این افت بسیار فاحش تا بدانجا پیش رفت که بهمن یا وهومن در مذهب زردشت تا حدودی هنوز هم جای خود را دارد اونگونه که ایرانیان پیش از زردشت باور داشتند که بهمن تخم درون تخم یعنی بن انسان و هستی میباشد که درست در مذهب زردشت نزدیکترین امشاسپند به اهورامزدا همین بهمن هست؛ قربانی برای الاهان خونی سپس ظهور میتراس و مهر در ایران بوجود آمد؛چرا که درست همین تصویر در مذاهب سامی بازتاب خود را نشان داد؛ما در مرحله ای که شما بدان پرداخید از آدییست به توتمیسم رسیده ایم در حالیکه جوهره شرک بسیار کهن تر ز چیزی هست که بدان پرداختی


همیاری در جهت بالا بردن بهره تالار

4:

انسان ارزشمند با مذهب در زیر سایه مذهب حس نوستالژیک و همدردی با غیر مذهبیون رو اصل برنامه میدهد؛چون اینگونه انسانها درک درستی از شرک ندارند؛تمام اندیشه های ایشان محدود به آیات و احادیث میشود؛این یکی از نقوض بارز در مذاهب توحیدی هست.


چه کسانی از بازی اختلاف شیعه و سنی سود می برند؟


احادیث ولایت

5:

یکی از موجبات و مخالفتهای مذاهب با شرک وجود جوهره و شاکله شرک یعنی آزادی هست؛از اونرو که در مذاهب شما را وامدار به پرستیدن یک الاه میکند آزادی باورهای شما را نیز با پرستیدن همان یک الاه میخواهد محدود کند و با فرمودن نیست الاهی جز الله؛یهوه؛پدر مقدس سعی در به سلطه گرفتن سرشت انسانی دارد


چقدر امیدواری خدا رو ملاقات کنی ؟

6:

شرک را بنا به دیدگاههای سرسختانه مذهبی در پی هزاره های سرکوب و مسخ کرده اند؛در صورتیکه شرک بنیان مذاهب امروزی هست؛از لحظ زیبا شناختی شرک و دوگانه پرستی جزو برترین دیدگاهها را با خود دارد


ظهور حضرت مهدى(عج) از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان

7:

انسان مشرک از اونجایی که توحید صفات و ذاتی را نمیشناسد و باور ندارد؛از اینرو آزادی را منحصر به عقیده فردی و مکتبی نمیشناسد ؛ همین باعث میشود که آزادی را دریابد

8:

خب از قدیم فرمودند چهل (شایدم بیشتر) درویش در گلیمی بخسبند دو پادشاه در اقلیمی نگنجد .

این خدا یا خدایان نیز بالاخره از این اداب و رسوم اطلاعی داشتند و یقینا دوست ندارند برای خود شریکی بگیرند کدوم رییس جمهور راضی میشه دو نفری کشور رو اداره کنه ؟؟؟ کدوم پادشاه حکومتش رو با یکی دیگه تقسیم میکنه ؟؟؟ خب این خدا نیز برای خود شریک دوست ندارد و یا کسانی که او را ساختند و پرداختند بنا به اداب و رسوم برایش شریک جور نکردند تا تنها باشد و سنت های دنیایی درست باشد (بالاخره این خدا ها نیز برای ادمهای زمینی هستند)

9:

به عنوان پیام بازرگانی (بی ارتباط به موضوع مورد بحث) ....
نکته ای همیشه نظر بنده را به خود جلب مینموده و اون این هست:

چرا مخالفان دیانت و حتی خداوند همیشه از اشعار و ادبیات خداپرستان و مخصوصا عرفای اسلامی بهره میبرند؟!!


یکی از علل مخالفت با شرک مخالفت با جهل و نادانیست که همیشه مورد توجه عرفا و عالمان دینی (در تمامی ادیان) بوده هست.


یکی از علل این صحت نیز منفعت اجتماعی جریان هست که سودی دو طرفه خواهد داشت.

(هم برای راهنما و هم برای گم کرده راه که در نهایت موجبات هم دلی و دوستی و برادری و برابری را فراهم می آورد و پلیدی ها و حلیت ها کم رنگ تر خواهند شد، در نتیجه زندگی شیرین تری در انتظار خواهد بود)

10:

[quote=shahruz;800491]خب از قدیم فرمودند چهل (شایدم بیشتر) درویش در گلیمی بخسبند دو پادشاه در اقلیمی نگنجد .

این خدا یا خدایان نیز بالاخره از این اداب و رسوم اطلاعی داشتند و یقینا دوست ندارند برای خود شریکی بگیرند کدوم رییس جمهور راضی میشه دو نفری کشور رو اداره کنه ؟؟؟ کدوم پادشاه حکومتش رو با یکی دیگه تقسیم میکنه ؟؟؟ خب این خدا نیز برای خود شریک دوست ندارد و یا کسانی که او را ساختند و پرداختند بنا به اداب و رسوم برایش شریک جور نکردند تا تنها باشد و سنت های دنیایی درست باشد (بالاخره این خدا ها نیز برای ادمهای زمینی هستند)
[/quot

دوستان من ما نمیخواهیم بحث سیاسی شود هر چند که فرهنگ بزرگ ایرانسیاسی بوداما اکنون جای اون نیست؛ببینید ما وقتی سخن از شرک میگوییم شریک کردن خدایان در همنیست؛موضوع کاملا فلسفی و زیباشناسانه هست؛من در فرموده های بالا فرمودم که شرک جوهره آزادی هست در حال حاضر هم میخواهم به شما بیاموزم که شرک ارزش نیست که اونرا نفی کنیم؛ما به خدایان باور داریم اما در نهایت از همبستگی اینخدایان با هم به مهر و ارتا فرئر(سیمرغ)میرسیم؛خدایی که جان را قداست میدانست؛نه اینکه به خدای برسیم که به خاطر باور نکردن ارزشهاش و مذهبش در عذاب و تنبیه باشیم؛این خدا هم گوهر ما انسانها نیست،اگر مایلید بحث بیشتری کنیم میتوانید یک روز را در یاهو برای مکنفرانس برگزینید و دوستان را هم بیاورید و در اونجا من کاملا بحث کمیکنم.

11:


علی آقا شما به چی میگویید جهل و به چی میگویید حقیقت؟؟؟
ما مخالف دین نیستیم ما مخالف دگماتیسم مذهبی هستیم؛مخالف هر اونچه که ارزش انسان را به خاطر عقاید زیر تیغ ببره؛ لطفا تعریف درستی از جهل و حقیقت بفرمایید

12:

تعصب موجبات تیرگی افکار را فراهم می آورد از این رو با ذات دین در تناقض هست.

افراط و تفریط نیز هر دو مضر هستند پس اونچیز که مضر هست با ذات ادیان در تناقض.


اما دفاع از عقاید تا حدی منطقی هست، همانطور که شما چنین اراده کرده اید، حال اینکه دین منافعی عام و البته منافعی شخصی را نیز دنبال میکند که برای تحقق اون باید پایبند ایدئولوژی بود، این پایبندی به دفاع می انجامد.

تا وقتی که فرمودگو عملی باشد با فرمودگو و وقتی احساس خطر (ّبه صورت جدی، آخرین راه کار) برای جامعه پیش آمد شاید به دفاع نظامی هم منجر شود.


ارزش انسان از دید شما چیست؟!! اگر اسلام حجاب را به زن توصیه میکند (درضمن بنا به هستدلالهایی که پیش از این ارائه داده ام حجاب به مسلمین اجبار نشده هست، بلکه به مومنین توصیه شده هست) به چه معنی هست، صلب آزادی، یا به قول شما زیر تیغ نرفتن ارزشهایش؟!!
تعریف خاصی از حقیقت و جهل در دست ندارم، اما میتوان فرمود حقیقت حق هست (الله) و جهل دور شدن از اون.


13:


علی آقا با تمام احترامی که به شما قایلم باید بگویم که تعریف شما از دین در فرهنگ ایران تعریفی نادرست هست که مذاهب اونرا ساخته اند؛من به عنوان یک ایرانی بحثهایم را در این زمینه ها ادامه میدهم و دیدگاههایم بسیار گوناگن؛بد نیست ابتدا از دین در فرهنگ ایران برایتان کمی بگویم:
دین :ازریشه "دئنا"=د+نا=د=دانش و خرد و نا یا نی یا بند نی=شیرابه "دین را اینگونه میشود فرمود شیرابه دانش و خرد؛که بن مایه اون جان انسان و هستی هست؛در فرهنگ ایران انسان "کاریز یا قنات "داشت که بینش از اون میجوشید؛بینشی که هر انسانی اونرا دین یا بینش از خود میدانست نه اینکه پیام آوری اونرا از آسمان با وحی بدو رسانده باشد؛به جای جبرییل ما سروش داشتیم .

پس مشخص شد که دین در فرهنگ بزرگ ایران جوششی و بینشی از درون فرد بوده هست؛ نه آموزه های مذهبی

دقیقا اگر در پی ارزش انسان میگردید؛به یافتن ریشه های ایرانی باشد؛چرا که در جای جای فرهنگ ایران جان را که همریشه با "گیان؛ژیان ؛ دوگیان=بهمن=تخم درون تخم=خدا" است سفارش به پاسداری کرده هست؛و ستاندن جان را بی مهری و جنایت به نوع هستی و هنجارش میکند؛در صورتیکه در مذاهبی مانند اسلام تمام این باورها آگاهبودانه ذوب میشوند و انسانها نه به خاطر جان بلکه به خاطر مخالفت و یا نداشتن باوری که ایشان(مذهبیون)بدان باور دارند کافر و ناپاک و هزاران لقب دیگر یاد میشود آیا در اینجا باز هم انسان با ارزش قلمداد میشود؛اما در فرهنگ ایران که فردوسی به اشارت درباره سیمرغ (زنخدای)ایران بحث میکند نمونه خوبی هست برای برگرداندن زا ل به جامعه که سیمرغ با سام (پهلوان)نامی ایرانی شزط میکند که باید جان انسان را ارزش گذاری نه به مو و باورهایشان؛این هست اونچه که ما در جستجوی او بودیم

ما پوشش ایرانی داشتیم پیش از اسلام که زنان کاملا محترمانه بودند حتی پوشش ایرانی مردها که کروات هم نمونه اون هست نشان از بینش والای ایرانی داشت چه نیازی به این چادر تازی شده داریم!چون زنی از اعراب(فاطمه)اونرا بر سر میکرد نیک هست؛دست از تعصبات مذهبی بیجا بردارید؛تمام بدبختی انسان مذهبی نوین همین هست؛چگونه ما پادشاه نخستین ایرانی زن را که "مهرانه"نام داشت را در پیش از اسلام یاد برده ایم؛در حالیکه سپس اسلام ما زنان را در این صورت به ندرت میبینیم,اینها بسیار کم و اندک بودند و وقت و وقت من هم ناچیز؛امیدوارم جواب مناسبی داده باشم

14:

در ابتدا باید با عرض شرمندگی عرض میکنم اطلاعات دینی شما (ظاهرا) بسیار پایین هست و حرف آخوند و مولا را بر مبنای دین برنامه داده اید، اصلا چادر فاطمه (س) چه ربطی به دیانت دارد؟!! در بحث منطقی این هستدلالها روا نیست.

ما هم قبول داریم خرافاتی در تمامی مذاهب وجود دارد که اونها را به مرور وقت افراد به اونها وارد کرده و از اون را کاسبی راه انداخته اند.

اگر بر تاریخ بنگریم خواهیم دید سامری ها و ...


پس در ابتدا بهتر هست از خود دین و دیانت صحبت کنیم و در درجه بعد اینکه خرافاتی که همه گیر نیز نیست را همگانی جلوه ندهیم.



بسیاری اعتقاد دارند زرتشت نیز از پیامبران الهی هست که بنده نیز بر همین اعتقاد هستوارم.

حتی کورش را به عنوان پیامبری از جانب خدا.


پس یقینان فرهنگی اهورایی با دین و ایمان امت مومن بر جامعه اون وقت حاکم آمده بود که همین امر موجبات بالاتر بردن فرهنگ را سبب گشت.

در نتیجه قسمتی از ذات پاک دین بر برخی مشخص شد.

اما نواقصی داشت که به مرور وقت با آمادن پیامبران دیگر و کامل تر شدن ادیان نیز تغییر کرد.

همچنین باید در نظر داشته باشیم که ادیان در چه وقتی وارد شدند و در اون وقت چه جایز بود.
مثلا در وقت موسی آمده بود اگر کسی بر گوش تو زد تو دو بار بر گوشش بزن.

چون در اون شرایط چنین مسئله ای لازم و مفید بود.

بعدها با بالاتر رفتن فرهنگ و دانش امت قانونی چون قصاص و دیه از سوی اسلام مطرح شد.


به هر حال اسلام شامل شده هست از اصول دین و فرعیات.

اصول که مشخص هست و در زیبایی اون شکی نیست.

میماند فروع دین که وقت شمول هستند و میتوانند تغییر نمايند و نمونه اون را در همین نسل هم دیده ایم.

مانند حرام بودن برخی از خوراکی ها و حلال شدن اونها به واسطه پیشرفت علم.

(به علت بالاتر رفتن دانش پزشکی و برطرف شدن شک ها)

به هر حال کورش عزیز فرمودنی ها بارها و بارها فرموده شده هست و ما به اون ایمان داریم.

شاید درباره ذات دین از منابع درستی تحقیق نکرده باشید.
همچنین گاهها افرادی هستند که آشفتگی سامانه ذهنی بسیار کمک مینمايند.

چندی پیش یک برنامه ماهواره ای نگاه میکردم که فرد منقد امام صادق (ع) را نقد میکرد.

نقد او این بود:
گویند امام صادق کیمیاگری بلد بوده هست ولی خداوند حق هستفاده از اون را به وی نداده هست و بعد هم شروع کرد به بد و بیراه فرمودن.
خوب حماقت در بطن این فرد تا چقدر آشکار:

اولا این حرفها حرفهای کوچه و بازار هست و مشخص هست این فرد در وقت کودکی در دروازه دولاب پای حرفهای آقای کافی می نشسته هست و حرفها و هستدلالهای وی برای او سند بوده هست.


دوم اینکه درکی از دین و حدیث ندارد.
سوم اینکه متوجه نیست که اونکس که عرفان پیشه کرد دیگر نیازمند مال دنیا نخواهد بود، چون امام صادق توانایی هایی برای کسب داشت که شاید در اون وقت از کیمیاگری نیز ماثر تر میبود و صدها و هزاران اشکال فنی دیگر که بر این حرف و یا بدتر از اینها صداق هست.


15:

وقتي تاريخ اروپا را در قرون وسطي ورق بزنيم وقتي كه پادشاهان با كشيشان هم پيمان شدند ميبينيم براي اينكه اين دو قشر به اهدافشان برسند چطور امت را تحت سلطه دين به اسم خدا و كتاب مقدس گرفتار خرافه و انجام اعمال سخت ديني كرده بودند حتي نمونه بارز اين امر را در جنگهاي صليبي ميشه ديد دين در اين وقت تغيير ميكند در واقع چاره اي جز تغيير ندارد چون تا قبل از اين سخنش ، مرامش اين بود كه داد مظلوم را از ظالم بگيرد ولي الان خود به جرگه ظالم پيوسته پس لاجرم براي اينكه امت در برابر اين تناقض گايشاني اعتراض نكنند ماهرانه راه عوض ميشه اما براي اين تغيير مسير لازم هست كه روشنفكران مخالف از بين بروند چون پايه حكومت جديد بايد بر پايه نابخردگي امت گذاشته بشه پس به اسم دين اين كارهم با مهارت هر چه تمام تر انجام ميشه دين هيچ كدام از اين كارها را پيشنهاد نميكنه اما همه به اسم دين به اتمام ميرسند نمونه همين قضيه در اواخر اقتدار دين زردشت در ايران هم قابل رؤيت هست وقتي كه مغ ها قدرتمند ميشن و حتي الان به خاطر همين هست كه فرموده ميشه دين + سياست : نابودي دين
مترلينگ ميگه :
وقتي پس از بررسي در خود و اطرافيان خود چيزي نمي فهميم و بهر طرف كه نظر مي اندازيم چيزهاي عجيب و غريب بچشممان ميرسد بانگ بر مي اوريم و ميگايشانيم كه طبيعت ديوانه هست اما بايد دانست طبيعت هيچگاه ديوانه نبوده و نخواهد بود

16:

بانو ایرانی باید در پی فرمودار شما بگویم که آری ؛ جنگهای مذهبی علاوه بر نابودی جان انسانهای بیشمار خرافه های مذهبی را تقویت کرد ؛ قدیسی کردن مکانها مانند اورشلیم توسط دوستداران عمر نمونه بارز این ادعا پس از مرگ وی میباشد ؛ اما دوست گرامی مذهب با دین بسیار تفاوت دارد؛مذهب از ابتدا از بنیان برای عقیم کردن انسان آمد و اما دین در نزد انسان ایرانی از دینا به چم بینش از درون میاید؛که در اینجا بحث درباره واژگان دین و مذهب را ندارم؛اما اگر دقت کنید به روشنی میبینید که در دنیای شذک ما هم از لحاظ زیباشناختی به درجه بالایی میرسم هم از لحاظ معرفت شناسی ؛ که در دیگر مذاهب نمیبینیم؛آزادی اندیشه و فردی از بارزه های شرک ایرانی هست

17:

این جستار آورده شده را در یکی از تارنماها یافتم که بد نیست برای اینکه بحث ما را قویتر کند اونرا اینجا بیاورم
چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟
فلسفه و کلاه‌مخملی!
...
همانطور که در وبلاگ «هایدگر، فردید و جنگ کازرون» آوردم‌، فردید در ایران هستاد فلسفه بوده و در سایت «انجمن حکمت و فلسفه ایران»، نام او به عنوان «فیلسوف» به ثبت رسیده هست.

البته فردید فیلسوفی هست که هیچ کتابی ننوشته، شاید تنها فیلسوفی باشد که با فلسفه اصولاً بیگانه هست! با توجه به شرایط اسفبار علوم انسانی در کشور ایران، می‌توان تصور کرد که هستاد فلسفه نیز نمی‌باید شناخت و سوادی داشته باشد.

ولی مورد فردید از «کم‌سوادی» و «عدم شناخت» به مراتب فراتر می‌رود.

از اونجا که از این فیلسوف عظیم‌الشأن هیچ کتابی بر جا نمانده، در وبلاگ امروز به بررسی مصاحبه‌ای می‌پردازیم که متن اونرا آقای «محمدرضا ضاد» روی شبکة اینتر نت برنامه داده‌اند.

البته به دلیل شیوائی و «روده‌درازی» هستاد، همة متن را نمی‌توان در یک وبلاگ بررسی کرد؛ فقط به تحلیل قطراتی از دریای علم و فلسفه ایشان اکتفا می‌کنیم! در همین قطرات کوچک خواهیم دید که فردید درست همانند روح‌الله خمینی و دیگر دستاربندان حوزة علمیه ایران در همه امور صاحب نظر هست! و مانند اونان، در مورد همة امور هم پریشان می‌گوید! چرا که هیچکس نمی‌تواند در همة امور صاحبنظر باشد، از قدیم فرموده‌اند: «همه چیز را همگان دانند.»

چند سال پیش از اونکه با حمایت ارتش ناتو، دارو دستة اوباش، حکومت اسلامی در ایران مستقر نمايند، در روزنامة کیهان، با حسرت، تأسف و هزار افسوس صحبت از این بود که دیگر هر فرد فقط در یک رشتة خاص می‌تواند تخصص داشته باشد! ولی پس از گذشت 3 دهه، چند روز پیش یکی از متفکران «سرقبرآقا» که نامش را نمی‌برم چون وبلاگم کثیف می‌شود، همین مهملات را تکرار فرموده بودند! این مختصر از این جهت بود که بدانیم، حتی پس از تغییر نظام‌ هم، در رسانه‌های ایران «آب از آب تکان نمی‌خورد!» به عبارت دیگر هستعمار سعی فراوان در «حفظ وضع موجود» دارد.

حال بازگردیم به فردید!

سخنان هستاد فردید در باب «غربزدگی» به تاخت و تاز چنگیز در ایران بیشتر شباهت دارد تا بحث فلسفی.

از نظر ایشان هیچ مفهوم و مقوله‌ای بجز «اسلام»، «امام وقت»، و «روح الله خمینی» از غربزدگی در امان نبوده! «غربزدگی» مورد نظر فردید، از اون غربزدگی‌ها نیست که «آل احمد» در تحلیل اون پرت و پلا‌گوئی‌ها کرده، غربزدگی هستاد از اون غربزدگی‌ها هست که از صدراسلام و مسلمین وجود داشته، و هستاد فردید می‌فرمایند که مولوی رومی هم از وادی غربزدگی گذر کرده! از قضای روزگار این «غربزدگی» همان «شرک و کفر» هست، که فردید اونرا در ترادف با «زندیق، طاغوت و به قول خودش، «ژانتیلیته» می‌پندارد:

«من معتقدم كه ائمه اطهار اصلاً كارشان مبارزه با غربزدگي بوده هست.

مجادله با زنادقه بوده.

معني زندقه، شرك و كفر هست، به معني طاغوت يوناني هست.

ژانتليته به فرانسه يعني مشرك.»


یادآور شویم، واژة «ژانتیلیته» اختراع فردید نیست، برگرفته از کتاب مقدس مسیحیان هست، و از نظر تاریخی به «غیرمسیحی» اطلاق می‌شده هست.

به زبان ساده‌تر، واژه‌ای هست کارساز دکان آخوند‌های مسیحی.

حال باید از فیلسوف کبیر اسلام و مسلمین پرسید، اگر به فرمودة ایشان وظیفة امامان شیعه مبارزه با «غیرمسیحی» بوده، پس الزاماً با مسلمانان هم مبارزه می‌کرده‌اند؟ چون «مسلمان» هم در چارچوب تفکر متحجر مسیحی کافر هست، چرا که «غیرمسیحی» اصولاً کافر به شمار می‌آید!

گذشته از این، همانطور که مشاهده می‌کنید، هستاد کبیر بر خلاف روش رایج فلاسفه هیچ تعریفی از «غربزدگی» ارائه نمی‌دهد، اصولاً در قاموس فردید، هر چه یهودیت، مسیحیت و اسلام طرد کرده‌اند، همان «غربزدگی»‌ هست.

به همین دلیل هست که «زندیق» نیز در ترادف با «غربزده» برنامه ‌گرفته! ولی فضل و کمالات هستاد فردید به این مختصر خلاصه نمی‌شود! ایشان اگر با فلسفه بکلی بیگانه‌اند،‌ هستاد فلسفه هستند! فردید می‌گوید، «فلسفه با اسلام آمده»! و فلسفه همان اسلام هست:

«اسلام مي‌آيد، مشرك بايد برود، كفار بايد بروند.

یعني غربزدگي ، يعني مشركين، يعني زنادقه بايد بروند.

از طرف ديگر در قراون هم پيش‌‌بيني شده هست كه زنادقه هر روز تكامل و ترقي پيدا مي‌كنند [...] در دوره اسلام فلسفه مي‌آيد.»

اینک که مبداء فلسفه را هستاد فردید برای جهانیان روشن فرمودند، قبول زحمت کرده و با تأملی در باب ریشة واژه‌ها در زبان‌های لاتین، فرانسه، یونانی و هندی ـ البته شاید مقصودشان زبان هندوستانی یا سانسکریت باشد، چرا که زبان هندی وجود خارجی ندارد ـ نتیجه می‌گیرند که ریشة واژة «خدا» در این زبان‌ها همان «طاغوت» معنی می‌دهد! و قراون آمد تا بجای این طاغوت اختراعی فردید، «الله» را برنامه دهد:

«[...] تئوس هست، لاتينش مي‌شود دئوس.

امروز به فرانسه مي‌گايشانند"دی‌یو".

بازگشتش به "دوه" هست.

به اوستا مي‌شود "ديو" ،" دوه" اي بوده در هندوستان، " زئوسي" هست در يونان، ريشه‌اش يكي هست، مي‌شود " طاغوت".

قراون آمده كه طاغوت را نسخ كند، " الله" را بجايش بگذارد.»


بله فردید در همانحال که توضیح می‌دهد دلیل آمدن قراون چه بوده، توضیح مبسوطی هم در مورد اشراق و سهروردی می‌دهد! به ‌زعم ایشان، اگر «حضور» بر طبق قانون اسلام باشد اون را «تصوف» می‌نامند، اگر نه، ‌ به اون «اشراق» می‌گویند:

«حضور،‌ دو صورت دارد[...] اگر بر قانون و سنت اسلام نبود مي‌شود حكمت اشراق.

و اگر بر قانون و بر سنت اسلام بود اين مي‌شود تصوف به معني شريف»


اگر به سخنان فردید دقت کنیم متوجه می‌شویم که وی با ارجاع به فرهنگ لغات اختراعی مخصوص خودش صحبت می‌کند و اصولاً کاری هم به مفاهیم و معانی، قوانین و قواعد زبان ندارد.

به عنوان مثال، واژة «تصوف» که از نظر دستوری «اسم» هست،‌ نزد فردید، با صفت «شریف» در ترادف قرارمی‌گیرد! به عبارت دیگر هستاد فردید نه تنها مرزهای فلسفه را درنوردیده‌اند که دستور زبان فارسی را هم زیر و زبر کرده‌اند.

و اگر نظرات هستاد را در باب «تاریخ فلسفه و علوم غرب» مشاهده کنیم، خواهیم دید که هستاد فردید، یک تاریخ هم برای خودشان اختراع کرده‌اند.

به عنوان مثال، فردید کشف کرده که مسابقات تسلیحاتی 25 قرن سابقه دارد:

«مسابقه آخر وقت وحشتناك تسليحاتي.

اين، 2500 سال تاريخ دارد.»

یا اینکه فردید، سال‌ها قبل از هستاد فوکویاما ـ که پس از دریافت حق و حساب از ساوقت سیا، پایان تاریخ را فراخوان فرموده‌اند ـ نتیجه گرفته‌ که «تاریخ غربی» و انسان به پایان رسیده‌اند!

«با توجه به پايان تاريخ غربي ـ انساني ديگر وجود ندارد»

و اگر بیشتر به جملات هستاد دقیق شویم خواهیم دید در سخنان فردید، هیچ مطلبی به صورت منسجم مورد بررسی برنامه نمی‌گیرد، فردید درست همانند یک «روان‌پریش»، آشفته و مضطرب از این شاخ به اون شاخ می‌پرد.

باید از «پوپر» ترسیده باشد! چون فعل و فاعل و تداوم جملات را هم فراموش کرده، و در 7 جملة از هم گسیخته و نامربوط، از تباهی بشر نقبی می‌زند به کارل پوپر:

«كجا هستيم ما؟ نمي‌‌تواند دوام پيدا كند، بشر شتابان دارد به طرف تباهي جلو مي‌رود.

جوانان كره ارض به عناايشانن مختلف در مقابل اين جريان "نه" ‌مي‌گايشانند.

دولتها هستند كه حافظ اين وضعند.

كدام دولتها، غربيها را نگاه كنيد.

من اگر بخواهم بگايشانم كه اين پوپر كيست و چه موقعيتي الان در مملكت ما پيدا كرده مي‌گايشانم اين پوپر نسناس آخر وقت هست.

خدا نكند بيايد در متن جمهوري اسلامي.»


اینجاست که متوجه می‌شویم چرا مهدی خلخالی، از جنگ هایدگری‌ها با پوپریست‌ها سخن می‌فرموده! (مراجعه شود به وبلاگ هایدگر، فردید و جنگ کازرون).

این جنگ، بسیار جدی هست چون ترس و وحشت فردید از پوپر به وحشت دائی‌جان ناپلئون از «انگلیسای چش چپ» می‌ماند:

«حالا بگذاريد بعضي هر چه مي‌خواهند بگايشانند.

شوخي نيست.

اين يهودي ماسوني صهيوني.

اين مغز فاقد ذكر و فكر مدافع اهواء نفس غربي، بنام سوسيال دموكراسي بنام جامعه باز، اين جامعه آزاد باز چيست[...]»


البته هستاد فردید بیش از اونچه از پوپر نفرت داشته باشد، از آزادی و جامعه باز هول به دلش افتاده.

می‌دانیم که فاشیسم در تضاد کامل با آزادی هست وحاکمیت فاشیستی فقط در جوامع بسته پابرجا می‌ماند، و کوچک‌ترین روزنه به دنیای خارج، فاشیسم را متزلزل خواهد کرد.

علت هذیان گوئی فردید هم همین هست، شاید خودش بو برده که اگر روزی روزگاری جامعة ایران از طاعون حاکمیت اسلامی رها شود، جای امثال او در آسایشگاه روانی خواهدبود:

«اين جامعه‌اي كه انسان آزاد باشد به آزادي شيطاني فاقد ذكر و فكر.

انساني افسار گسيخته كه اگر اثري از دين و حقيقت مانده برود و نفس اماره آزاد باشد كه هر غلطي مي‌خواهد اجرا کند.

نمي‌توانند موفق شوند.

انقلاب اسلامي كه پوزه اينها را به خاك ماليد [...] خواهيد ديد كه در متن تاريخ امروز پوزه اينها چگونه به خاك ماليده خواهد شد.

مگر اينكه جنگ سوم رخ دهد ، خدا نكند»


بله! نمی‌شود انسان آزاد باشد که! فردید‌ها باید آزاد باشند، که هر چه می‌خواهند بگویند! با نظرات گهربار هستاد فردید در باب آزادی «آشنا» شدیم، حال ببینیم نظر ایشان در مورد علم تاریخ چیست؟

هستاد فردید مانند دیگر شرکای فاشیست خود از «تاریخ» و «علم تاریخ» هیچ خوششان نمی‌آید! گویا «تاریخ» ارث پدری‌شان را حیف و میل کرده باشد.

ولی اگر دقت کنیم، می‌بینیم که فردید از تمامی علوم انسانی و اصولا «سواد»، کینة عمیقی به دل گرفته.

شاید خودش هم فهمیده که در هیچ زمینه‌ای سواد درست و حسابی ندارد، به همین دلیل، در «فرهنگ‌ لغات» شخصی خود، سواد را «فردی گردی» می‌نامد ـ البته منظورش فردگرائی هست ـ و قصد اون دارد که «تودهانی» محکمی هم نثار علوم انسانی کند، ‌چرا که به نظر وی، مسلمان با علوم انسانی در تضاد هست:

«[...] بله بايد بشناسيم كه علوم انساني غربي چيست تا بزنيم تو دهان علوم انساني!‌ تا بزنيم تو دهان پوپرها! نه اينكه براي پوپر شعار بدهيم [...] اينها تقليد صرف هست كه من تعبیر مي‌كنم به "فردي گري" اسم اينها را مي‌گذارم با سواد [...] تورم سواد به معني تورم علماي علوم انساني هست!! اگر ما [...] با تفكر و تذكر علوم انساني را در بيابيم و مسلمان هم باشيم كه نمي‌توانيم علوم انساني را قبول كنيم.

[...] علوم طبيعت و رياضي كه ما به اون نياز داريم علم هست، علم تاريخ علم نيست»

همین چند خط کافی هست که وضع فضاحت بار علوم انسانی، به ویژه فلسفه را در کشور ایران بر همگان آشکار کند.

کسی که چنین کلام مبتذل و از هم گسیخته‌ای دارد، کسی که سخنانش به کلام معرکه‌گیران، رمالان و لوطی‌های بازار می‌ماند، و کسی که علم تاریخ را «علم» نمی‌شناسد، در ایران هستاد فلسفه بوده، و امروز انجمن حکمت و فلسفه حکومت اسلامی هم نامش را به عنوان فیلسوف معاصر ثبت کرده هست! مصیبت بارتر از وجود امثال فردید، شاگردان فردیداند، که مانند مهدی خلخالی در محضر هستاد «حکمت» ابتذال و پرت و پلاگوئی آموخته و می‌روند که مسیر ابتذال و حماقت فردیدها را در بطن جامعة ایران تداوم ببخشند!

منبع: مصاحبة آقای «جلال میکانیکی» با احمد فردید در سال 1360 تحت عنوان «نسبت ديانت حقيقي اسلام با فلسفه و علم» که توسط آقای «محمد رضا ضاد» در آبان 1384 روی شبکة اینترنت برنامه گرفته

18:

البته شرک را مذاهب رد و نفی مینمايند چرا که شرک درست نقطه مقابل وحدت گرایی هست؛در وحدت گرایی ما هیچگاه نمیتوانیم به جوهر آزادی و طغیان برسیم و همین امر باعث میشود نقطه تمرکز وحدت گرایان بر قدرت الاهانی مانند الله و یهوه و پدر آسمانی برنامه بگیرد از اینرو در فرهنگ بزرگ ایران قدرت مطلق نفی میشود چرا که ایمان مذهبی جان را در برابر ایمان به آمزه های مذهب برنامه میدهد که همین منجر به جدایی انسان با الله و یهوه و پدر آسمانی برنامه میگیرد؛از اینرو ما در نقش رستم و سهراب آرزوی رستم را میبینیم که وقتیکه به نبرد با سهراب که فرزندش باشد میرود از خدای خود قدرت مطلق میخواهد و درست همین باور باعث میشود که دلسوزی و واقعیت گرایی رستم از بین برود و فرزندش را بکشد

19:

بیشتر جنگهای تاریخی همگی بر اثر نبود دیدی متوازن و درست از دین و ارزشهای انسان بوده هست؛مذهبیون هرگز نتوانستند افرادی با دیدگاههای شرک آمیز را در جمع خود بپذیرند؛چرا که کسانیکه پیرو شرک .

کفر هستند پايه ا انسانهایی با دیدگاههای باز و آزاد هستند و این تناقض و پارادوکسی در نوع آم.زه های مذهبیون ایجاد میکند

20:

کودکان و حتی بزرگان گاه برای مقبول کردن ادعای خود در بحث سعی می نمايند حتی به دروغ فرموده خودرا مستند به فرموده شخص دیگری نمايند تا طرف یا از روی ارادت یا از روی ترس یا از روی خجالت بحث را ادامه ندهد و قبول کند.

مثلا بچه می گوید فلان کار را که هیچ کس نمی تواند بکند انجام دادم و اگه قبول نداری از بابام بپرس.

یا می گوید معلم ما فرموده فلان چیز حقیقت دارد یا ندارد.

خدا می تواند مرجعی برای ایجاد مقبولیت یا مشروعیت برای کسب قدرت و یا حداقل برای ایجاد مقبولیت در پذیرش گزاره ها و قوانینی باشد.

شاید در ابتدا هر قوم برای ایجاد وحدت در بین امت خود خدایی مخصوص خود داشته و سپس برای کشور گشایی لازم شده خدای اقوام دیگر را باطل و خدای خود را حق معرفی کند.


21:

ما هنوز سخن از آتییست نکردیم؛این سخنان شما میشود بپرسم برای چه بوده هست؟من در ابتدای تاپک فرمودم چرا مذاهب با شرک مخالفند؛و شما اینگونه جواب میدهید؟

22:

شما پرسیده اید که چرا مذاهب -درستش این هست که چرا برخی مذاهب- با شرک مخالفند.

و من هم جواب دادم که آورنده مذهب می خواسته حرف خود را به کرسی بنشاند ،خدا یکی هست و همون کسی هست که فقط منحصرا با او در تماس هست.

مثلا خدا یکی هست و اون الله هست و الله هم کسی هست که فقط با محمد حرف می زند اگر شریکی باشد دیدگاههای دیگر هم مطرح می شوند و موضوع پیچیده می شود اگر محمد می فرمود خدایان وجود دارد دیگر نمی توانست در حجاز حاکم مطلق شود.
وقتی بگویی چند خدا هست پس امت بین خدایان مختلف پراکنده می شوند و شما هم این را اشاره کرده اید که هدف وحدت هست.


وحدت و اشتراک نظر در قبول اینکه اون شخص که واسط بین انسان و خدا هست حاکم مطلق هست.


23:


درست میفرمایید من پوزش میخواهم مثل اینکه منظورتان را کامل نفهمیدم؛دوست من به نظر شما آزادی در مذاهب بیشتر هست یا در شرک؟؟

24:

دوست عزیز سوال شما را بدرستی متوجه نشدم.
شرک خود یک نوع مذهب هست که بر تعدد خدا اعتقاد دارد.
به نظر من
آزادی توسط هر نوع عقیده ای می تواند سلب شود.

مثلا کمونیست ها به خدا و هیچ مذهب متکی به جهان غیب اعتقاد نداشتند ولی آزادی امت را سلب کرده بودند.

آزادی و قانون دو نمودار متقابل هستند که در یک نقطه به حالت تعادل می رسند.


25:


نه نه دوست من مذهب با دین در اندیشه ایرانیان فرق دارد؛تمام بحثهایی که من در این تالارها میکنم هستوار بر اندیشه های ایرانی هست ؛ که هزاره ها مسخ شده هست.مذهب مجموعه ای از ایدیولوژیها و افکار موجود در یک جامعه که گرد هم میایند و توسط شخص و یا آموزه ای مانند محمد و یا موسی به عنوان باور به امت میقبولانند.اما دین اینگونه نیست؛درست هست که دین و بسیاری لز واةژگان تحریف و مسخ شده اند اما از موجودیت اون واژه چیزی کاسته نشده هست؛دین در فرهنگ ایران مجموعه ای از بینشها نیست؛بلکه باوری هست که فرد از خودش به خدا و حتی خدایان میرسد؛در پی فرموده شما بله موافقم سلب آزادی توط هر ایدیولوژیستی امکان پذیر هست پايه ا تمام ایدیولژیستها با تزریق یک سری خرافات وکه البته سازگار با وضع جامعه هستند امت را در حصار ایدیولوژیهای خود اسیر مینمايند برای اینکه سیاست دوستدار قدرت هست و هر دو هم وابسته به هم هستند.
اما بحث من بر سر آزادی که نه تنها سیاست بلکه قانون و مذهب هم حق گرفتن اون را از انسان نداشته باشند هست؛نمونه های گوناگونی در فرهنگ سکولاریزمی ایران هست که در پی بحثها اونرا شرح خواهم داد.


26:

.

حكمت ، از (حكومت) هست به عبارت ديگر حكمت از يك ماده لغايشان گرفته شده كه حاكم و حكومت نيز از اون هستخراج مي شود.

حكمت ،وسيله و لوازم حكومت حاكم هست و از نظر اصطلاحي (در فلسفه ) نيزشان توليد فلسفه در يونان قديم و فلسفه مشاء در جهان اسلام ، حكومت حكيم و فيلسوف بر امت بوده هست .


2.

فلسفه وقتي به وجود مي آيد كه انسان جاي خدا بنشيند و عقل انساني يا عقل خود بنياد يا سوژه مكفي بداند (مثل دوران يونان و دوران خردگرايي اروپا).

به همين دليل ، فلسفه دانشي نخبه گرا هست .

به همين دليل اشراف يونان به فلسفه مشغول بوده اند و غير اشراف را لايق فلسفه و تعليم و تعلم اون نمي دانسته اند (مانند ايرانيان و بربرها)، چون تنها خودرا انسان نمي دانستند و ديگران همه غير انسان (مانند اونچه ارسطو درباب بردگان در كتاب سياست فرموده هست ).


3.

فلسفه با (شرك) مقرون هست ، چون معرفتي هست كه ازكثرت گرايي ناشي هست و اين كثرات را تا خدايان بالا مي برد اگر خداي خدايان متكثر نباشد فلسفه پديد نمي آيد، چون انسان ها بايد با بازي ميان اين خدايان ، فلسفه را پديد بياورند به خصوص كه اين خدايان مظهر نوعي از معنا باشند (رب النوع ); مانند خداي فهم يا خداي زيبايي يا خداي قدرت ، به همين دليل فلسفه ، اسطوره و افسانه به هم نزديك مي شوند يا ريشه فلسفه همان اسطوره هست .


4.

وقتي كه ايرانيان پس از اسلام ، با اين فلسفه آشنا مي شوند، درچارچوب جهان پديداري اسلامي ، كه برپايه توحيد و نه شرك ، تكثر وطغيان ، نباشد.

فلسفه را به حكمت تغيير دادند كه وظيفه اون بازگرداندن تكثرات به وحدت بود.

كل فلسفه اسلامي از آغاز تاكنون به دنبال يافتن سازوكارهاي اين بازگشت بود، چنان كه در حكمت صدرايي به (اصل وحدت يا اصالت وجود< بازگشت و تكثرها از ديدگاه وحدت و وجودمطرح شد (تشكيك وجودي ).
5.

در اين حكمت ، خدا يا واحد، مصدر اصلي حكمت هست ، چون خداحكيم هست ، پس حكمت از وحدت آغاز مي شود و به كثرت مي رسد كه كثرات همان آيات هست و در تمامي آيات ، حكمت ساري و جاري هست ،پس حكمت به دنبال يافتن قواعد حكمي در جهان خلقت هست كه گاهي شكل آفاقي به خود مي گيرند يا گاهي انفسي .


6.

دانش هاي متفاوتي مي تواند حكمت و قواعد حكمي را در خلقت ترسيم كند: مانند دين ، هنر، ادبيات ، فلسفه ، عالم و فرهنگ عامه .

پس فلسفه مي تواند جزئي كوچك از حكمت باشد; علت اون هست كه آيات الهي همه جا هست و مي تواند بر تجليات متفاوت ، تجلي كند و زيبايي شناسي مختلفي ايجاد كند كه دانش هاي متفاوتي را به دنبال خودمي كشاند .


7.

اين عموميت دانش حكمت ، اون را از حالت انتزاعي اشرافي درمي آورد و به امت و زندگي انساني نزديك مي كند، پس در آداب ، رسوم ومناسك نيز تجلي مي يابد مانند امثال و حكم يا حماسه سرايي حكيم ابوالقاسم فردوسي يا سعدي شيرازي ، پس به عرف نزديك مي شود.

به ديگر سخن عقل حكمي به (عقل امتي) يا (عقل عرفي) نزديك مي شود تا (عقل اشرافي انتزاعي).


8.

معرفت و دانش را سه تا شمرده اند: (استقراء)، (قياس)، (مناظره).استقراء را روش علم تجربي دانسته اند و قياس روش فلسفه و مناظره روش ادبيات و هنر هست ; ولي حكمت چون بر تجربه بنا مي شود، به هرسه روش دست درازي مي كند; يعني حكمت يك (فلسفه هستقرايي)است تا (فلسفه قياسي) (به عكس فلسفه مصطلح ).

با روش مناظره نيزمي توان بيشتر و عميق تر به حكمت رسيد.


9.

حكمت چون (فلسفه زندگي محور< هست ، يا غير انتزاعي هست و به شدت به (وقت و مكان) وابسته هست ، پس امري بسيار فرهنگي هست و مي توان (پهنه اي ميان فرهنگي)، به مطالعه (حكمت هاي ملل متفاوت) رسيد; به گونه اي كه به حكمت هاي خود، با توجه به ديگر حكم اضافه کرد.

(سفر آفاقي) مانند (سفر انفسي) بسيار ضروري هست ، پس جغرافيا و حكمت ، رابطه بسيار جدي اي دارند و اگر حكمت گمشده مومن هست ; يعني بايد بسيار سفر كرد.

پس مومن (كثير السفر< هست .


10.

(سياستگذاري رسانه اي) حكيمانه نيز برپايه فوق بنا مي پذيرد.چون رسانه ها به دنبال يافتن حكمت ها از داخل قصه و مناسك و آداب ورسوم هستند (بومي يا غير بومي ).

به عبارتي رسانه ها به دنبال ايجادارتباط هست تا فضاي ميان فرهنگي را در باب حكمت بگشايد، به همين دليل رسانه ها ايدئولوژيك عمل مي كنند(اگر چه پنهان )، چون به دنبال غناي فرهنگي ملي هستند.

اين را از اضافه کردن تجارب ديگران به خود كسب مي كنند.


11.

به دليل ياد شده ، ارتباط شناسي ، علم محوري حكمت هست ، چون تجارب با هستفاده از ارتباطات به دست مي آيد، پس تمامي دانش هاي بشري برپايه ارتباطات يا ارتباط شناسي بنا مي شود، چون هر دانشي ،به نوعي به عقل خاص خود نياز دارد.

(مانند عقل ديني ، عقل ادبياتي ،عقل هنري ) و هر دانشي برپايه عقل خاص خود، حكمت خاص خودرا توليد مي كند، پس ارتباطي اين دانش ها بر حكمت ها مي افزايد و اگراين فهم ارتباطي در يك فضاي جغرافيايي رخ دهد، معرفت آفاقي رخ خواهد داد.


12.

(تكثر شناسي در فضاي وحدت) راه آينده را تشكيل خواهد داد.اينكه تكثر گرايي اصل برنامه داده شود و وحدت برپايه تكثر تفسير شود(مثل يونان و اروپاي خردگرا)، (اشكال نهيليستي منفي گرا< دارد و اينكه تكثر تنها در قالب وحدت نگريسته شود و تكثر به تكثر خودش مطالعه نشود (مثل ملاصدرا)، بسياري جنبه هاي جزئي آيات فراموش مي شود،پس تكثر بايد در تكثر خود مطالعه شود; ولي در (فضايي وحدتي) كه شايد نام (پسا صدرائيسم) بر اون نهاده شود.


27:

پايه ا تمام تمدنهای بزرگ بشری در دوران تثلیث و شرک گرایی پدید آمد.تمدن بزرگ بین النهرینی و تمدن آشور و بابل از این دسته اند.چرا که در شرک درست نطفه ای وجود دارد با نام سکولاریزم که وجودش باعث امنیت افکار و رواج و شکل گرفتن تمدنهای بزرگ شده هست

28:

نتیجه گیری جالبی هست.

تا حالا نشنیده بودم.

پس به این ترتیب نیز میتوان نتیجه گرفت پايه انقلاب صنعتی نیز رنسانس عقیدتی در دین هست.

تمدن های بزرگ را افراد بزرگ شکل داده اند کما اینکه کوروش به تنهایی یک ملت بود.

29:

دقیقا درست اشاره کردید؛بسیار خرسندم که انسانهایی در این تالارها پیدا میشوند که سخن منی که سالها باورهایم را نمیتوانستم بازگویم را دانست.آری دوست من بسته شدن و بلوکه شدن آزادی اندیشه در قرون وسطا انجامید.در قرون وسطا به خاطر عقاید منسوخ شده و همینطور دگماتیسم مذهبی در فضای موجود باعث خفقان و نابودی بسیاری از اندیشمندان مانند نیوتن گردید.مراسم اتودافه در کشورهای اسپاینا و ایتالیا و دادگاههای تفتیش عقاید گواه بر این هست که مذهبها و دولتهای مذهبی هیچگاه به اونچه(مذهب)بدانها آموخته بوود پابند نگشتند و درست در دوران قرون وسطی(عصر ظلمت)شرک بسیار رواج گرفت و این نشان از فضاهای خفقان نماينده در دولتهای مذهبی دارد.


30:


دقیقا درست اشاره کردید؛بسیار خرسندم که انسانهایی در این تالارها پیدا میشوند که سخن منی که سالها باورهایم را نمیتوانستم بازگویم را دانست.آری دوست من بسته شدن و بلوکه شدن آزادی اندیشه در قرون وسطا انجامید.در قرون وسطا به خاطر عقاید منسوخ شده و همینطور دگماتیسم مذهبی در فضای موجود باعث خفقان و نابودی بسیاری از اندیشمندان مانند نیوتن گردید.مراسم اتودافه در کشورهای اسپاینا و ایتالیا و دادگاههای تفتیش عقاید گواه بر این هست که مذهبها و دولتهای مذهبی هیچگاه به اونچه(مذهب)بدانها آموخته بوود پابند نگشتند و درست در دوران قرون وسطی(عصر ظلمت)شرک بسیار رواج گرفت و این نشان از فضاهای خفقان نماينده در دولتهای مذهبی دارد.


31:

شاید در اون دوران شرک به وجود آمده باشد ولی ابراز عقیده ی لوتر را نمی توان شرک محسوب کرد(گرچه همان وقت به شرک محکوم شده بود) در اصل لوتر شکل جدیدی از دین را بیان کرد به دیگر سخن اینکه او طرز تلقی جدیدی را از دین ارائه داد و به دلیل قابل تحمل بودنش امت بسیاری نسبت به اون گرایش پیدا کردند ، نمونه ی همین کار در عصر حاضر نیز در مورد اسلام تکرار می شود و از این دسته می توانیم به وهابیت حجاز (شکل قدیمی قبل از پلورالیست) و نیز ولایت فقیه و اخوان المسمین اشاره کرد ولی با گذر وقت درک افراد از اسلام تغییر بیشتری یافت و اندیشه های والاتری نیز شکل گیری خاص خودشان را شروع کردند ( اقبال لاهوری ، سروش ،برخی سنی های ایران و نیز افراد به صورت مستقل) ظهور این افراد به نوعی نشان دهنده ی رنسانس اسلامی هست و با تغییر عقاید اسلامی ما می توانیم شاهد مسلمانی باشیم که بیدین یا غیر مسلمان را نجس نمی داند ، تارک صلات را لعن نمی کند ، سر نمی برد و سنگسار نمی کند و نیز با واژه ی پلورالیسم نیز مشکلی ندارد
چنانچه جامعه ی ما به این درک و شعور برسند پیشرفتهای مادی نیز میسر هست و این کاملا مسلم هست.

32:

چون بر خلاف دانش هست.


33:


اثبات کنید بر چه پايه ی چنین میگویید؟؟با نمونه و مثال اثبات ادعا کنید

34:

گرامی من نفرمودم لوتر ؛ بحث من هم بر سر لوتر نبوده هست.لوتر در اصل با تفکر پروتستانیستی مسیحیت مشکل داشت این را در اندیشه و نوشته هایش میتوانید ببینید.درست در دورام لوتر ما کسانی مانند "هیلده برانت" "کالوین" "وزلی" و حتی بریگام یانگ را دیگر در تاریخ دینی اروپا نمیبینیم.

و همین وقت که لوتر به کمک امرای آلمان اصلاحات دینی را پیش کشید ؛ دولت قدم به قدم اموال و قدرت را از دست کلیسا گرفت و رهبری معنوی روحانیون به طور محسوس رو به زوال نهاد؛لوتر پايه ا یک "اونیست"و مشرک نبود او در پی اصلاح کلیسا و افکار تند مذهبیون بود.د دوران لوتر به شدت عقاید دینی نزول کرد .

نوشته اصلي بوسيله mahound نمايش نوشته ها
نمونه ی همین کار در عصر حاضر نیز در مورد اسلام تکرار می شود و از این دسته می توانیم به وهابیت حجاز (شکل قدیمی قبل از پلورالیست) و نیز ولایت فقیه و اخوان المسمین اشاره کرد ولی با گذر وقت درک افراد از اسلام تغییر بیشتری یافت و اندیشه های والاتری نیز شکل گیری خاص خودشان را شروع کردند ( اقبال لاهوری ، سروش ،برخی سنی های ایران و نیز افراد به صورت مستقل) ظهور این افراد به نوعی نشان دهنده ی رنسانس اسلامی هست و با تغییر عقاید اسلامی ما می توانیم شاهد مسلمانی باشیم که بیدین یا غیر مسلمان را نجس نمی داند ، تارک صلات را لعن نمی کند ، سر نمی برد و سنگسار نمی کند و نیز با واژه ی پلورالیسم نیز مشکلی ندارد
باز هم تاکید میکنم اسلام به دوران رنسانس خود در چند سده اخیر هنوز نرسیده هست؛گروهک تروریستی اخوان المسلمین هیچ هدفی جز ایجاد پریالیزم اسلامی در سر نداشت.افکار ایشان منحصر به جهاد دینی بود که میبایست برای نابودی گروههای اپوزیسیونی در جهان اسلام مورد هجوم برنامه گیرد.نفی اندیشه های سکولاریسمی در چهارچوب دنیای اسام امریست نامکن و ضدیت اون در جهاد فی سبیل الله آشکار هست.

35:

1- اگر شرك را چند خدايي تعريف كنيم.
2- اگر خدا را وجود مطلق تعريف كنيم.
3- نمي توانيم دو وجود يا بيشتر داشته باشيم.

اين با مفهوم وجود در تضاد هست.


شرك نتيجه عدم درك صحيح انسان از مفهوم خداست.

اين خدا ها نبوده و نيستند : لا اله
تنها يك خدا "هست" و اين خدا "روح مطلق هستي " هست كه بقيه خدايان ساختگي را مي سازد ؛ مثل خدايان ايرانيان دوران باستان و يا خدايان يونان قديم.

با رشد دانش ؛ تمام اين خدايان فرو ريختند و تنها يك خدا ماند.

چون مطابق با واقع بود.


36:


کوروش جان سلام
شاید برخی واژه ها ده ها تعبیر یا تفسیر داشته باشند اما همینکه در چارچوب بحث برنامه میگیرند تعبیرشون محدود و مربوط میشه به کادر بحث .
شرک اگرچه در تعبیر شما خیلی گسترده و وسیع به نگر میاد اما وقتی در مقابل و در کادر مذهب بررسی میشه تعبیرش میشه دوگانه پرستی یا چند گانه پرستی ؛ اگرچه تعبیر وسیعترش میشه شراکت و....
بر این پايه ، ماهیت و فلسفه وجودی ادیان ومذاهب (الهی)که دعوت امت به یگانه پرستی ست ، میشه نقطه مقابل شرک.
به عبارتی وقتی دین از بین شرک (چند گانه پرستی) و یگانه پرستی امت را فقط به یگانه پرستی دعوت میکنه ؛ یعنی شرک را نمیپذیرد.
پس این تضاد به فلسفه و ماهیت وجودی ادیان مربوط است.


37:

هر مذهبی که علیه مذهب دیگه ای بلند شه خب طبعا با هم مخالف میشن و با هم در تضاد و در طول تاریخ هم این چیزا بی سابقه نبوده ..

همیشه همینطور بوده برای پا بر جایی خودشون مخالفت مینمايند

38:

در چند سده قبول ، اونها را دلیلی برای ظهور ذکر کرده ام ، مجموعه نوسانات و امروزه وقت شروع رنسانس اسلامی هست.
شما را دعوت به شنیدن سخنان عبدالکریم سروش می نمایم.


39:


دوست من عبدالکریم سروش و هم فکرانش مانند رحیم پور ازغدی از یک بینش هستند هر دو ادامه دهنده راه شریعتی هستند تمام این به اصطلاح روشنفکران تلاش بر جهادهای دینی دارند اما قالب اونرا به سیاست مدرن امروز جهان تغییر داده اند.ماهیت یکی هست.سروش یک ایدیولژیست هست و اونگونه که من آگاهم شما با ایدیولوژیستها مخالفید؟اکنون چگونه مرا به گوش کردن سخنرانیهای سروش میکنید؟؟

40:


گرامی عرض کردم خواهش میکنم به ریز بینی مرور کنید:
شما اثبات خدای توحید را نکردید چگونه میگویید وجود مطلق؟؟؟

41:


دقیقا مانند همیشه با شما هم رای هستم
مذهب یک ایدیولوژی مکتی شده هست در حالیکه دین در فرهنگ ایران بینشی هست و نه فطری و ذاتی

42:

+ من فرمودم "اگر" ؛ بنابراين اگر خدا مطلق نباشد ؛ شرك نه تنها ممكن هست بلكه واجب هم هست.


اما بر پايه نظريه توحيد ؛ از اونجا كه خدا "روح مطلق هستي " تعريف شده ؛ پس شرك بر خلاف خرد و عقل نظري هست.


همانطور كه بار ها فرموده ام و توجه نكرده ايد ؛ خدا اثبات ندارد ؛ چون تصور اون بطور فول اتومات موجب تصديقش مي گردد ؛ "هستي " هست و اثبات ندارد ؛ و اين هستي صرفنظر از هارمونيهايش ؛ "روح"ي هست كه همه جا را پر كرده و فرار از او ممكن نيست.

ايا جايي سراغ داري هستي نباشد ؛ خالي باشد از همه چيز !؟ آيا اين هستي به چيزي نياز دارد از براي بودنش ؟ هستي هست اما مكان ندارد ؛ مكانش كجاست ؟
معني لا اله الا الله را پرسيده بودي ؛ لا اله الا الله يعني همين .
يعني :
گرچه هر نوازنده اي ساز خودش را مي زند اما آهنگ موزن كائنات هماهنگ هست.


نوازندگان يعني شرك
هماهنگي يني توحيد .
كدام زيبا تر هست .

جان من ؟+

43:

دوست من تعابیر شما زیباست اما از دید یک سسیتم و دستگاه فلسفی نا موزون هست.


44:

+ هم زيبا ؛ هم ناموزون ؟ مگه ميشه ؟!
نظريه توحيد يك ديدگاه فلسفي هست مبتني بر سامانه جهان بيني توحيدي ؛ بفرما ببينم ناموزوني فلسفي اش كجاست؟ اصلا تعبير ناموزون بودن در مباحث فلسفي يعني چي ؟
+

45:

من نبشته شما را از دید زیبا شناسی فرمودم زیباست ولی هستنباطتان را از دید یک دستگاه فلسفی فرمودم ناموزون !!
اگر نظریه توحید یک دستگاه فلسفی هست پس چگونه نمیتوانید از اون دفاع کنید؟ناموزونی فلسفی اش در این هست که ابتدا وجود و جوهر را باز شناسیم سپس اثبات هر یک کنیم اونهم با یک اسلوب و متد تعریف شده!!
ناموزون بودتن در مباحث فلسفی به این معناست که ا نتوانیم یک تیوری و دید فلسفی را در چند چهار چوب مشخص اثبات کنیم !
پیشنهاد میکنم که کتاب منطق ملا محمد سبزواری را بخوانید بعد وارد بحث شوید.در اینجا ما نمیخواهیم نفی و اثبات کنید در حال حاضر در تلاش برای رفع شبهه هستیم که شما هر بار با پیچاندن واژگان و درست کردن کلافی سردرگم میخواهید به دیگران بفهمانید که این خدای شما هست در حالیکه نظریه شما در یک بینش اسکولاستیکی کاملا و بی تردید رد میشود.


46:

ما « وجودی وصله ای » ازخود ، ساخته ایم .

وجود ما ، عقل ما ، زندگی ما ، همه اش ، وصله هست .

ما ، هم یک وصله ازاین ، هم یک وصله ازاون ، داریم .

زیرپوشمان ، قراون هست .

عبایمان ، کاپیتال هست .

عمامه امان ، جامعهِ باز پوپراست .

تسبیحمان ، «وقت و بودِ » هایدگراست .

عصایمان ، « نقد خرد ناب » ِ کانت هست.

انگشترمان ، « پدیده شناسی » هگل هست .

عینکمان را البته هر روز عوض میکنیم .

ما پايه ا با عینکهای گوناگون می بینیم .

عقل ما ، پايه ا عینکی هست .

چشمان ما که عقل ما باشد ، هرگزچیزی را ، مستقیم نمی بیند .

بازار فکر وفلسفه ، بازار عینک سازها و عینک فروشهاست .

بیخود نیست که ما از دکانی به دکان دیگر میرویم ، و عینکمان را برای پیشروبودن و توسعه گرابودن و پسا مدرن بودن ، عوض میکنیم ، تا همیشه ، نو ببینیم ، تا آینده نگر باشیم ، تا پیشتاز باشیم .


پايه ا چشم ما ، بی عینک نمی بیند .

پايه ا چشم ما ، خودش اینهمانی با عینک یافته هست ، وهرگاه دم ازچشم میزنیم، مقصودمان ، عینکش هست .

وقتی دم ازعقل خود میزنیم ، مقصودمان عینکیست که دیگر، حوصله برداشتنش را ازچشم نداریم .

سابقا عرفای عقب مانده و گوشه گیر، بجای شنیدن سخن درباره خدا و حقیقت ، میخواستند ، با « عین خودشان » ، خدا و حقیقت را ببینند ، وگرنه ، نه خدا را ، نه حقیقت را ، قبول نداشتند ، ولو صد ها رسول و فیلسوف ، خبر، ازخدا یا ازحقیقت بیاورد .

اونها عجب توقعات بیجائی داشتند ! ولی ما ، تا با عینکمان چیزی را نبینیم ، قبولش نداریم .

البته با هرعینکی ، چیزهائی را نیز نمی بینیم ، و طبعا اونها نیز ، « واقعیت و حقیقت » نیستند .

چون « مدرن ونو» نیستند .

« کهنه و اسطوره وافسانه و خرافه وعرفان » را ندیدن ، و به اونها به نظر تحقیرنگریستن ، بهترین شیوه دیدن هست .

چیزی « هست » که « مدرن ونو» باشد، و « تازه از خارج ، وارد ساخته شده باشد » .

اونان نمیدانستند که با یک عین ، همیشه دیدن ، انسان ، چیز تازه ای نمی بیند .

انسان باید« عین » را ، تبدیل به عینک های تازه بکند ، تا نوبین شود .


عقل گرائی ، پايه ا هنرعینک زدن و عینک ساختن هست .

دریک دکان ، عینک قراون را میفروشند ، در دکان دیگر، عینک مارکس را ، در دکان دیگر عینک هگل یا کانت را .......

ما عقل گرا هستیم ، چون عقلمان را هر روز با تغییر عینک ، تغییر میدهیم .

البته این عینک فروشها دربازارفکر نیز، مانند همه بازاریها ، در فکرانحصارفروش ساخته ها خود هستند .

هرکدامی میخواهد بازار فروش را انحصاربه خود کند .

یکی میکوشد که همه دکانها دربازار، عینک اسلام را ، فقط با قابهای رنگارنگ ، بفروشند ، تا « کثرت گرائی اسلامی» ، جای « کثرت گرائی دینی و فلسفی و حزبی وهنری » را که محالست ، پرکند .

دیگری میکوشد که همه دکانها ، عینکهای مارکس را بفروشند ....

....

ولی ما ، عقل داریم ، و این را میدانیم .

اینست که ما معمولا ، چند عینک روی هم ، روی چشممان ، سوارمیکنیم .

عینک اولی که به چشم میزنیم اسلامیست ، سپس رویش، عینک مارکس را میگذاریم .

سپس روی اون ، عینک پوپروهایـِک را میگذاریم ، سپس رویش ، عینک پسامدرنیسم را میگذاریم ، سپس وقتی درآمریکا زندگی میکنیم ، روی همه اینها ، عینک پراگماتیسم که دلاریسم باشد نیز ، می نهیم .

البته طبق مصلحت وقت ، ترتیب این روی هم سوارکردن عینک ها را ، عوض میکنیم .

هرپدیده ای و رویدادی و خبری و اندیشه ای، خواه ناخواه ، از یکایک این عینکها، مانند برق میگذرد، و دیگرگونه میشود .

یک مقاله که مینویسیم ، یا یک رویداد و پدیده را که بررسی میکنیم ، از همه این عینکها میگذرد ، وهمه را به هم وصله پینه میکند .

درواقع ، ما را نمیتوان ، « عقل گرا » نامید ، ما « عقول گرا » هستیم ، چون دارای هفت یا هشت تا عقلیم .


اون بیچاره ها درغرب ،فقط ،عقل گرایند ، و خبری از « عقول گرائی » ندارند .

ما ازعینک قراون( عقل قراونی) به عینک مارکسیستی ، از عقل مارکسیستی ، به عینک کانتی ، از عقل کانتی ، به عینک پوپری ، از عقل پوپری ، به عینک هایدگری ، از عقل هایدگری ، به عینک .....

مانند برق میگذریم .


47:

شما میتوانید ایدئولوژی را ارائه دهید که ایدئو لوژی های دیگر را رد نکند؟
شرک یک نوع ایدئولوژی هست و مذهب هم یک ایدئولوژی
ایندو به ناچار نفی نماينده ی دیگری هستند.

چون ایدئولوژیند.


48:


شرک ایدیولوژی نیست؛شرک اگر در دستگاه فلسفی برنامه گیرد و صرفا یک مکتب قلمداد شود فرموده شما که شرک و کفر هم ایدیولوژی هست درست هست.
اما سخن ما از شرک آزاد و بدون سیستم هست من باور دارم که انسان مشرک و فاقد ارزشهای مذهبی انسانی هست که میتواند بدون تعصب به باورهای دیگر مذاهب زندگی کند و برای دیگران حتی مذهبیون مفید باشد؛چرا که جوهره شرک آزادی انسان بر پايه بینش هست؛در حالیکه در تمام مذاهب ابراهیمی حقیقت که الله یا یهوه و پدر آسمانی باشد را اصل میدانند و کسی که از این حقیقت پیروی نکند لایق کفر و مرگ هست؛در اینجا آزادی انسان منوط به مذهبش میشود و این درست مخالف آزادی و اصل قداست جان انسان هست؛از اینرو اسلام یک ایدیولوژی هست و شرک فاقد کتب فلسفی یک بینش بر پايه یک پارادایم درونگرای انسان یعنی بینش از خود هست.


49:

والله اونچه شما نام شرک به اون داده اید همان چیزیست هست که بنده به اون بیدینی میگویم.

به شما پیشنهاد میکنم از همین واژه "بیدینی" هستفاده کنید زیرا شرک ایهام دارد و بعضی ها ممکن هست اون را با Shrek اشتباه گیرند.

50:

شرک با بیدینی هر دو دو مقوله جدا هستند که در جای خود درباره اونهم بحث میکنیم؛اما سخن فرموده ام با کسانی هست که مذهب را عامل پايه ی پیشرفت علم میدانند.کسانی مانند آقای عبدالکریم سروش که یک دیندار به ظاهر سکولار هست ؛ میباشد؛ اونچه که مشخصه شرک هست سکولاریزاسیون بودن اون و لایسیزاسیون شدن دولت هست.متاسفانه اکثر دولتها به اینکه خود را طرفدار حقوق بشر نشان دهند دم از حکومتهای برتر دینی میزنند؛ و نفی سکولاریته در چهارچوب دولت و محدوده عمومی اون میزنند.دقیقا اگر به فرموده من توجه کنید متوجه میشوید که شرک پیشتر هم فرمودیم مخالف افکار تند و جانبدارانه گروههای مذهبی هست؛چرا که ریشه شرک در وقت گرایی فلسفی یا به زبانی سپنجی گری وقت خلاصه نمیشود.آزادی نهفته در شرک مانند کاتالیزوری هست که تمام ابعاد یک جامعه و گاها سیاسی را تحت تاثیر آزادی اندیشه خود برنامه میدهد؛ از اینروست که اکثر اندیشمندان امروز ایران مخالفان سرسخت شرک هستند.


51:

بیشتر توضیح دهید چرا شرک بیدینی نیست؟

52:


ببینید دوست من شرک همچنانکه خودتان هم آگاهید از کثرت و تعدد بحث میکند نه از وحدت
و اینکه میپرسید چرا شرک بی دینی نیست؛چون در شرک ما یک بینش گوناگون داریم اما با چند "Paradaim"که در رابطه با بینش ما برگزیده و ما بدانها باور مند شده ایم روبرو هستیم؛اما در بی دینی اونگونه هم که نیک آگاهید بی دینی یعنی بی بینش و بدون باور؛انسانی که بیدین هست پايه ا پارادایمی ندارد که بر پايه اون باورمند شود؛بهتر هست فرموده ویلیام جیمز را در اینج بیاورم که میگوید:
در جهانی که تمام اون را وحدت گرایان سخت گرفته اند ؛ کثرت و تعدد هست که هماهنگی را در جهان به وجود آورده هست؛جهانی پر از تضادها و پارادوکسها
امیدوارم توانسته باشم جواب مناسبی به شما داده باشم

53:

فردی که مشرک هست اعتقادات فردی اش چگونه هست؟
آیا شما زردشتیان را مشرک میدانید چون به دو نیرو در ایجاد جهان اعتقاد دارند؟
واژه ی مشرک در تعبیر عامه به بت پرستان وقت محمد فرموده میشد که در کنار پرستش بتهای خود بتهای دیگران را نیز رد نمی کردند .

آیا اونها در این تعریف مشرک شما صدق می نمايند

54:

ببینید مرکزیت تفکر و اندیشه شرک حول "PLURALISTIC UNIVERSE"میچرخد ؛ یعنی جهانی که از کثرتها و تعدد بوجود آمده هست؛ مانند باور جیمز : الوهیت متکثر میتواند چنین ترکیبی را برای ما فراهم آورد .

خدای محدود و متناهی پیشنهاد میکند که مانند خدایان اولمپ از بالای ابرها بر جهان حکومت نمیکند بلکه یار و مدد کار هست که در میان امت و از جمله تعیین نمايندگان سرنوشت عالم اکبر هست"(کتاب پراگماتیسم؛پاره6)
و درست در جایی میگوید شاید قدما از ما عاقلتر بودند زیرا عقیده به خدایان متعدد با اختلاف شفرمود انگیز مشهود در عالم سازگار هست تا عقیده به خدای یگانه و "عقیده عامه همیشه مبتنی بر شرک بوده هست و امروز هم چنین هست."
اعتقادات فردی یک مشرک بیشتر بر پايه باور او پیرامون خدایان متعدد به عنوان انجمن و دوستان انسان هست؛ یعنی یک انسان مشرک با.ر دارد که برای هر علتی معلولی هست اما این معلول خدای یکتا نیست؛ بلکه نیروهای موجئد خدایان هست؛ که این اتفاقات را پیش میاورند؛ از اینروست که در قدیم انسانها نامی برای خدایان خود مانند روزگار ؛ و وقت بیکران(زروان) میگذاشتند ؛ حتی من در کتاب نهج الفصاحه از محمد خواندم که فرموده بود:
روزگار همان خداست ؛ به روزگار دشنام ندهید
نوشته اصلي بوسيله mahound نمايش نوشته ها
آیا شما زردشتیان را مشرک میدانید چون به دو نیرو در ایجاد جهان اعتقاد دارند؟
نه اگر منظورتان انگره مینیو و سپنتامینیو هست باید بگویم که زردشتیان باور دارند آفرینش از قدرت اهورامزدا با این دو فره و نیرو بوده هست.

در صورتیکه در ایران پیش از زردشت ایرانیان پايه آفرینش را سه اصل میدانستند که عبارت بودند از:
انگره مینیو+سپنتامینیو+وهومینو=پايه آفرینش و نبود هر یک از این سه فره آفرینشی شکل نمیگرفت؛ نه زردشتیان قایل به وجود اهورامزدا هستند؛ البته منظورم مذهب زردشتیان هست نه خود زردشت چون این دو با هم فرق دارند.
نوشته اصلي بوسيله mahound نمايش نوشته ها
واژه ی مشرک در تعبیر عامه به بت پرستان وقت محمد فرموده میشد که در کنار پرستش بتهای خود بتهای دیگران را نیز رد نمی کردند .

آیا اونها در این تعریف مشرک شما صدق می نمايند
بت پرستی و صنم گرایی هم جزو شرک هست ؛ همانطور که در بالا هم اشاره کردم شرک یعنی باور به کثرت جهان و پیوستن این کثرتها منجر به وحدت میشده هست.

خدایان ایرانی مانند بهروز و ایرج و ارتافرورد و رام و زهره و بهمن و ارتا وهیشت و از یوستن و هماهنگی این خدایان با هم سیمرغ پدیدار میشود؛ ببینید در شرک و کثرت گرایی این باور هست که از هماهنگی در کثرت یمک وحدت و وجود واحد با نام سیمرغ پدیدار میشود نه اینکه در قراون بیاید:
لم یلد و لم یولد
در پایان پیشنهاد میکنم که این پست مرا که برای ایرانی دادم را بخوانید.

شما چه تعبیری از دین دارید؟؟
با سپاس از ریز بینی و نکته سنجی شما گرامی



55:

این مذاهب نیستند که از شرک متنفرند این خداست که از شرک متنفر هست ودر بیان علتش:تا حالا شده به یکی دل ببندی و خیلی دوسش داشته باشی حتی حاضری هر چی بخواد براش آماده کنی؟ حتما تو زندگیمون همچین آدمی هست مثل همسرت و یا دوستت
حالا میتوانی قبول کنی که همسرت بره و دل به دیگری ببنده؟آیا او را خواهی بخشید؟
خدا هم ما را اونقدر دوست دارد که خودش تو قران فرموده :اگر میدانستید که چقدر مشتاق دیدار شمایم هر آینه از شوق جان میدادید.حالا یه چنین خدائی نمیتونه قبول کنه که تو بری وبه دیگری که وجود هم نداره دل ببندی چرا که خدا ما را خیلی دوست داره

56:

دوست من خدایی که ما در حال بحث بر سر اونیم خدایی هست که در درون انسان ماوا دارد ؛ و پیوسته و همریشه انسان هست.شرک نه به عنوان یک مذهب و یا مکتب هست بلکه به مثابه جان کرت گرای انسان هست.ما همگی به خدا باور داریم اما میخواهیم اثبات خدا از راه کثرت کنیم.خدای ما نه تنها مشتاق انسان هست بلکه خود انسان بی تردید جوینده خداست و هر جوینده ای دوستدار و طالب معشوقه اش هست.


57:

نا برابری بودن یکی از خواص مذاهب توحیدی هست.روح و جسم بازتاب نابرابری خالق با مخلوق هست.روح مامور الله و امر الله که قدرت الله هست ایجاد شده هست.اما در شرک (البته نه شرک در دستگاه فلسفی)بلکه در یک بینش آزاد را میگویم انسان تنه و شاخ و برگی بود که از تخمی میرویید که در اون تخم خدایان با هم آمیخته بودند؛ در برگ و بار (انسان)همان شیوه روان بود که از ریشه خدایان میامد از اینرو نابرابری میان خدایان نبود.این نوع بینش آزادی فرد و اجتماع را تضمین میکرد؛و درست نقطه مقابل وحدت گرایی که امر الله یا یهوه و پدر آسمانی باشد برنامه میگیرد

58:

اونچه که امروزه بسیار در ذهن فلاسفه آتییسم و الحاد اصل برنامه داده میشود ، تشکل و نوع برنامه گیری خدایان هست ، البته همانگونه هم که فرمودم ما نباید الحاد را تنها یک پوزیتویسم منطقی در نظر بگیریم بلکه باید اونرا یک پاراسمپاتیک در برابر دین گرایان و خدا باوران توحیدی قلمداد کنیم !
این مقاله ممکن هست کمی شما را راهنمایی کند برای دریافت مقاله
تشکل در شرک

59:

یکی دیگر از مخالفتهای مذاهب با شرک و الحاد در گسترشقلمرو علم در شرک هست ، چنانچه ما در تاریخ اروپا در سالهای 1095 و قرون وسطی که از اون به نام قرون تاریک (ضد علم)یاد مینمايند ، درست در همین دوره ما شاهد کشتار و مراسم اتودافه در ایتالیا اسپانیا و کشورهای دیگر اروپایی هستیم ، گالیله در این دوره سوزانده شد.دورانی که رک و الحاد به مثابه یک اپوزیسیون شکل گرفت تنها برای زنده نگاه داشتن جنبشهای علمی ، و مسیحیت که مذهب واحد این دوران بود علم را جنبشی بر ضد خداپرستی دانست و از دم تیغ دانشمندان و نوابغی را کشت.اونکه پروفسور هاینریش برگمن در کتاب فلسفه و در آمدی بر جوهر شرک میگوید:
شرک به مثابه حقیقتی انکار ناپذیر در دوره 1000 مسیحی تجلی یافت ، و تنها طریق انکار اون کشتار و سلیطه گری اسقف های دربار واتیکان بر دانشمندان بود

60:

شرك و چند خدايي پديده اي از بين رفته منحط هست
شرك در وقتي بود كه علم و دانش انسان در حد بينشي بود كه فقط جلايشان پاي خودش رو ميديد
از اين رو براي هر پديده محيرالعقولي كه بدست مياورد به دنبال يك قدرت بالاتر و برتر بود و اين دليل بر پديد آمدنه خدايان متعدد بود
مثلا خداي آتش و باران و آب و دريا و آسمان و .....
انسان با پيشرفت علم و دست يافتن به علوم متعدد و پيدا كردن ارتباط اين علوم با يكديگر به ارتباط بين خدايان خود پي برد و پايه ا به يك خدا رسيد

مذاهب چون از شعور علمي برخوردارند و بايد زاييده يك علم بالا و برتر باشند از اين رو از ديد مذاهب شرك و چند خدايي رد شده هست و اصلا چنين چيزي وجود نداره

با توجه به پيشرفت علم در عصر حاضر عملا پديده شرك و چند خدايي از بين رفته هست مگر در بعضي از موارد كه قدرت تفكر و علم هنوز به اندازه كافي و لازم رشد پيدا نكرده هست

ضمنا شرك با بي ديني خيلي تفاوت داره
بي دينان بي قيد هستند اما چند خدا نيستند اما مشركين به ادعاي خودشون دين دارند و آئئنهاي مخصوص دارند اما يك خدا ندارند (طفلكيها)

61:


نه عزیزم ، صفحه پیشین منرو بخوان در باب شرک این پست 59 منه :به پاسخهای مندر باب دوستان توجه کنید:

یکی دیگر از مخالفتهای مذاهب با شرک و الحاد در گسترش قلمرو علم در شرک هست ، چنانچه ما در تاریخ اروپا در سالهای 1095 و قرون وسطی که از اون به نام قرون تاریک (ضد علم)یاد مینمايند ، درست در همین دوره ما شاهد کشتار و مراسم اتودافه در ایتالیا اسپانیا و کشورهای دیگر اروپایی هستیم ، گالیله در این دوره سوزانده شد.دورانی که رک و الحاد به مثابه یک اپوزیسیون شکل گرفت تنها برای زنده نگاه داشتن جنبشهای علمی ، و مسیحیت که مذهب واحد این دوران بود علم را جنبشی بر ضد خداپرستی دانست و از دم تیغ دانشمندان و نوابغی را کشت.اونکه پروفسور هاینریش برگمن در کتاب فلسفه و در آمدی بر جوهر شرک میگوید:
شرک به مثابه حقیقتی انکار ناپذیر در دوره 1000 مسیحی تجلی یافت ، و تنها طریق انکار اون کشتار و سلیطه گری اسقف های دربار واتیکان بر دانشمندان بود

خواهشمندم به جای محکوم کردن پستها رو بی تعصب بخوانید .گرنه بحث قوی نخواهد شکل گرفت

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله mahound چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟
شاید در اون دوران شرک به وجود آمده باشد ولی ابراز عقیده ی لوتر را نمی توان شرک محسوب کرد(گرچه همان وقت به شرک محکوم شده بود) در اصل لوتر شکل جدیدی از دین را بیان کرد به دیگر سخن اینکه او طرز تلقی جدیدی را از دین ارائه داد و به دلیل قابل تحمل بودنش امت بسیاری نسبت به اون گرایش پیدا کردند ،

گرامی من نفرمودم لوتر ؛ بحث من هم بر سر لوتر نبوده هست.لوتر در اصل با تفکر پروتستانیستی مسیحیت مشکل داشت این را در اندیشه و نوشته هایش میتوانید ببینید.درست در دورام لوتر ما کسانی مانند "هیلده برانت" "کالوین" "وزلی" و حتی بریگام یانگ را دیگر در تاریخ دینی اروپا نمیبینیم.

و همین وقت که لوتر به کمک امرای آلمان اصلاحات دینی را پیش کشید ؛ دولت قدم به قدم اموال و قدرت را از دست کلیسا گرفت و رهبری معنوی روحانیون به طور محسوس رو به زوال نهاد؛لوتر پايه ا یک "اونیست"و مشرک نبود او در پی اصلاح کلیسا و افکار تند مذهبیون بود.د دوران لوتر به شدت عقاید دینی نزول کرد .

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله mahound چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟
نمونه ی همین کار در عصر حاضر نیز در مورد اسلام تکرار می شود و از این دسته می توانیم به وهابیت حجاز (شکل قدیمی قبل از پلورالیست) و نیز ولایت فقیه و اخوان المسمین اشاره کرد ولی با گذر وقت درک افراد از اسلام تغییر بیشتری یافت و اندیشه های والاتری نیز شکل گیری خاص خودشان را شروع کردند ( اقبال لاهوری ، سروش ،برخی سنی های ایران و نیز افراد به صورت مستقل) ظهور این افراد به نوعی نشان دهنده ی رنسانس اسلامی هست و با تغییر عقاید اسلامی ما می توانیم شاهد مسلمانی باشیم که بیدین یا غیر مسلمان را نجس نمی داند ، تارک صلات را لعن نمی کند ، سر نمی برد و سنگسار نمی کند و نیز با واژه ی پلورالیسم نیز مشکلی ندارد

باز هم تاکید میکنم اسلام به دوران رنسانس خود در چند سده اخیر هنوز نرسیده هست؛گروهک تروریستی اخوان المسلمین هیچ هدفی جز ایجاد پریالیزم اسلامی در سر نداشت.افکار ایشان منحصر به جهاد دینی بود که میبایست برای نابودی گروههای اپوزیسیونی در جهان اسلام مورد هجوم برنامه گیرد.نفی اندیشه های سکولاریسمی در چهارچوب دنیای اسام امریست نامکن و ضدیت اون در جهاد فی سبیل الله آشکار هست.


جواب : چرا مذاهب با شرک مخالفند؟ .

حكمت ، از (حكومت) هست به عبارت ديگر حكمت از يك ماده لغايشان گرفته شده كه حاكم و حكومت نيز از اون هستخراج مي شود.

حكمت ،وسيله و لوازم حكومت حاكم هست و از نظر اصطلاحي (در فلسفه ) نيزشان توليد فلسفه در يونان قديم و فلسفه مشاء در جهان اسلام ، حكومت حكيم و فيلسوف بر امت بوده هست .


2.

فلسفه وقتي به وجود مي آيد كه انسان جاي خدا بنشيند و عقل انساني يا عقل خود بنياد يا سوژه مكفي بداند (مثل دوران يونان و دوران خردگرايي اروپا).

به همين دليل ، فلسفه دانشي نخبه گرا هست .

به همين دليل اشراف يونان به فلسفه مشغول بوده اند و غير اشراف را لايق فلسفه و تعليم و تعلم اون نمي دانسته اند (مانند ايرانيان و بربرها)، چون تنها خودرا انسان نمي دانستند و ديگران همه غير انسان (مانند اونچه ارسطو درباب بردگان در كتاب سياست فرموده هست ).


3.

فلسفه با (شرك) مقرون هست ، چون معرفتي هست كه ازكثرت گرايي ناشي هست و اين كثرات را تا خدايان بالا مي برد اگر خداي خدايان متكثر نباشد فلسفه پديد نمي آيد، چون انسان ها بايد با بازي ميان اين خدايان ، فلسفه را پديد بياورند به خصوص كه اين خدايان مظهر نوعي از معنا باشند (رب النوع ); مانند خداي فهم يا خداي زيبايي يا خداي قدرت ، به همين دليل فلسفه ، اسطوره و افسانه به هم نزديك مي شوند يا ريشه فلسفه همان اسطوره هست .


4.

وقتي كه ايرانيان پس از اسلام ، با اين فلسفه آشنا مي شوند، درچارچوب جهان پديداري اسلامي ، كه برپايه توحيد و نه شرك ، تكثر وطغيان ، نباشد.

فلسفه را به حكمت تغيير دادند كه وظيفه اون بازگرداندن تكثرات به وحدت بود.

كل فلسفه اسلامي از آغاز تاكنون به دنبال يافتن سازوكارهاي اين بازگشت بود، چنان كه در حكمت صدرايي به (اصل وحدت يا اصالت وجود< بازگشت و تكثرها از ديدگاه وحدت و وجودمطرح شد (تشكيك وجودي ).
5.

در اين حكمت ، خدا يا واحد، مصدر اصلي حكمت هست ، چون خداحكيم هست ، پس حكمت از وحدت آغاز مي شود و به كثرت مي رسد كه كثرات همان آيات هست و در تمامي آيات ، حكمت ساري و جاري هست ،پس حكمت به دنبال يافتن قواعد حكمي در جهان خلقت هست كه گاهي شكل آفاقي به خود مي گيرند يا گاهي انفسي .


6.

دانش هاي متفاوتي مي تواند حكمت و قواعد حكمي را در خلقت ترسيم كند: مانند دين ، هنر، ادبيات ، فلسفه ، عالم و فرهنگ عامه .

پس فلسفه مي تواند جزئي كوچك از حكمت باشد; علت اون هست كه آيات الهي همه جا هست و مي تواند بر تجليات متفاوت ، تجلي كند و زيبايي شناسي مختلفي ايجاد كند كه دانش هاي متفاوتي را به دنبال خودمي كشاند .


7.

اين عموميت دانش حكمت ، اون را از حالت انتزاعي اشرافي درمي آورد و به امت و زندگي انساني نزديك مي كند، پس در آداب ، رسوم ومناسك نيز تجلي مي يابد مانند امثال و حكم يا حماسه سرايي حكيم ابوالقاسم فردوسي يا سعدي شيرازي ، پس به عرف نزديك مي شود.

به ديگر سخن عقل حكمي به (عقل امتي) يا (عقل عرفي) نزديك مي شود تا (عقل اشرافي انتزاعي).


8.

معرفت و دانش را سه تا شمرده اند: (استقراء)، (قياس)، (مناظره).استقراء را روش علم تجربي دانسته اند و قياس روش فلسفه و مناظره روش ادبيات و هنر هست ; ولي حكمت چون بر تجربه بنا مي شود، به هرسه روش دست درازي مي كند; يعني حكمت يك (فلسفه هستقرايي)است تا (فلسفه قياسي) (به عكس فلسفه مصطلح ).

با روش مناظره نيزمي توان بيشتر و عميق تر به حكمت رسيد.


9.

حكمت چون (فلسفه زندگي محور< هست ، يا غير انتزاعي هست و به شدت به (وقت و مكان) وابسته هست ، پس امري بسيار فرهنگي هست و مي توان (پهنه اي ميان فرهنگي)، به مطالعه (حكمت هاي ملل متفاوت) رسيد; به گونه اي كه به حكمت هاي خود، با توجه به ديگر حكم اضافه کرد.

(سفر آفاقي) مانند (سفر انفسي) بسيار ضروري هست ، پس جغرافيا و حكمت ، رابطه بسيار جدي اي دارند و اگر حكمت گمشده مومن هست ; يعني بايد بسيار سفر كرد.

پس مومن (كثير السفر< هست .


10.

(سياستگذاري رسانه اي) حكيمانه نيز برپايه فوق بنا مي پذيرد.چون رسانه ها به دنبال يافتن حكمت ها از داخل قصه و مناسك و آداب ورسوم هستند (بومي يا غير بومي ).

به عبارتي رسانه ها به دنبال ايجادارتباط هست تا فضاي ميان فرهنگي را در باب حكمت بگشايد، به همين دليل رسانه ها ايدئولوژيك عمل مي كنند(اگر چه پنهان )، چون به دنبال غناي فرهنگي ملي هستند.

اين را از اضافه کردن تجارب ديگران به خود كسب مي كنند.


11.

به دليل ياد شده ، ارتباط شناسي ، علم محوري حكمت هست ، چون تجارب با هستفاده از ارتباطات به دست مي آيد، پس تمامي دانش هاي بشري برپايه ارتباطات يا ارتباط شناسي بنا مي شود، چون هر دانشي ،به نوعي به عقل خاص خود نياز دارد.

(مانند عقل ديني ، عقل ادبياتي ،عقل هنري ) و هر دانشي برپايه عقل خاص خود، حكمت خاص خودرا توليد مي كند، پس ارتباطي اين دانش ها بر حكمت ها مي افزايد و اگراين فهم ارتباطي در يك فضاي جغرافيايي رخ دهد، معرفت آفاقي رخ خواهد داد.


12.

(تكثر شناسي در فضاي وحدت) راه آينده را تشكيل خواهد داد.اينكه تكثر گرايي اصل برنامه داده شود و وحدت برپايه تكثر تفسير شود(مثل يونان و اروپاي خردگرا)، (اشكال نهيليستي منفي گرا< دارد و اينكه تكثر تنها در قالب وحدت نگريسته شود و تكثر به تكثر خودش مطالعه نشود (مثل ملاصدرا)، بسياري جنبه هاي جزئي آيات فراموش مي شود،پس تكثر بايد در تكثر خود مطالعه شود; ولي در (فضايي وحدتي) كه شايد نام (پسا صدرائيسم) بر اون نهاده شود.






نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله alimetallica_2 چرا مذاهب با شرک مخالفند ؟
تعصب موجبات تیرگی افکار را فراهم می آورد از این رو با ذات دین در تناقض هست.

افراط و تفریط نیز هر دو مضر هستند پس اونچیز که مضر هست با ذات ادیان در تناقض.


اما دفاع از عقاید تا حدی منطقی هست، همانطور که شما چنین اراده کرده اید، حال اینکه دین منافعی عام و البته منافعی شخصی را نیز دنبال میکند که برای تحقق اون باید پایبند ایدئولوژی بود، این پایبندی به دفاع می انجامد.

تا وقتی که فرمودگو عملی باشد با فرمودگو و وقتی احساس خطر (ّبه صورت جدی، آخرین راه کار) برای جامعه پیش آمد شاید به دفاع نظامی هم منجر شود.


ارزش انسان از دید شما چیست؟!! اگر اسلام حجاب را به زن توصیه میکند (درضمن بنا به هستدلالهایی که پیش از این ارائه داده ام حجاب به مسلمین اجبار نشده هست، بلکه به مومنین توصیه شده هست) به چه معنی هست، صلب آزادی، یا به قول شما زیر تیغ نرفتن ارزشهایش؟!!
تعریف خاصی از حقیقت و جهل در دست ندارم، اما میتوان فرمود حقیقت حق هست (الله) و جهل دور شدن از اون.



علی آقا با تمام احترامی که به شما قایلم باید بگویم که تعریف شما از دین در فرهنگ ایران تعریفی نادرست هست که مذاهب اونرا ساخته اند؛من به عنوان یک ایرانی بحثهایم را در این زمینه ها ادامه میدهم و دیدگاههایم بسیار گوناگن؛بد نیست ابتدا از دین در فرهنگ ایران برایتان کمی بگویم:
دین :ازریشه "دئنا"=د+نا=د=دانش و خرد و نا یا نی یا بند نی=شیرابه "دین را اینگونه میشود فرمود شیرابه دانش و خرد؛که بن مایه اون جان انسان و هستی هست؛در فرهنگ ایران انسان "کاریز یا قنات "داشت که بینش از اون میجوشید؛بینشی که هر انسانی اونرا دین یا بینش از خود میدانست نه اینکه پیام آوری اونرا از آسمان با وحی بدو رسانده باشد؛به جای جبرییل ما سروش داشتیم .

پس مشخص شد که دین در فرهنگ بزرگ ایران جوششی و بینشی از درون فرد بوده هست؛ نه آموزه های مذهبی

دقیقا اگر در پی ارزش انسان میگردید؛به یافتن ریشه های ایرانی باشد؛چرا که در جای جای فرهنگ ایران جان را که همریشه با "گیان؛ژیان ؛ دوگیان=بهمن=تخم درون تخم=خدا" است سفارش به پاسداری کرده هست؛و ستاندن جان را بی مهری و جنایت به نوع هستی و هنجارش میکند؛در صورتیکه در مذاهبی مانند اسلام تمام این باورها آگاهبودانه ذوب میشوند و انسانها نه به خاطر جان بلکه به خاطر مخالفت و یا نداشتن باوری که ایشان(مذهبیون)بدان باور دارند کافر و ناپاک و هزاران لقب دیگر یاد میشود آیا در اینجا باز هم انسان با ارزش قلمداد میشود؛اما در فرهنگ ایران که فردوسی به اشارت درباره سیمرغ (زنخدای)ایران بحث میکند نمونه خوبی هست برای برگرداندن زا ل به جامعه که سیمرغ با سام (پهلوان)نامی ایرانی شزط میکند که باید جان انسان را ارزش گذاری نه به مو و باورهایشان؛این هست اونچه که ما در جستجوی او بودیم

ما پوشش ایرانی داشتیم پیش از اسلام که زنان کاملا محترمانه بودند حتی پوشش ایرانی مردها که کروات هم نمونه اون هست نشان از بینش والای ایرانی داشت چه نیازی به این چادر تازی شده داریم!چون زنی از اعراب(فاطمه)اونرا بر سر میکرد نیک هست؛دست از تعصبات مذهبی بیجا بردارید؛تمام بدبختی انسان مذهبی نوین همین هست؛چگونه ما پادشاه نخستین ایرانی زن را که "مهرانه"نام داشت را در پیش از اسلام یاد برده ایم؛در حالیکه سپس اسلام ما زنان را در این صورت به ندرت میبینیم,اینها بسیار کم و اندک بودند و وقت و وقت من هم ناچیز؛امیدوارم جواب مناسبی داده باشم

62:

کوروش عزیز!

درست هست دربینشی که ارائه کردید در بطن شرک ازادی هست.چون همه ی قدرت به دست یک الاه نیست.قدرت متمرکز نشده هست..در شرک در بینش شما همه الاهان به یک خدا میرسند که همان سیمرغ هست, وسیمرغ همان انسان هست.پس همه خدایان که بزرگترین قدرتهای موجودند برای رسیدن به یک معنا که همان انسان هست در کارند.برای او.نه که برای خود.اطاعت خود و برای کسب قدرت بیشتر.قدرت متمرکز خود.در این بینش مطمئنا" انسان ازاد هست .چون خودش خدای خدایان هست.همان سیمرغ.
حال سوال من از شما این هست که چنین دیدگاهی نسبت به شرک جهان شمول هست؟یعنی همه از شرک به وحدت می رسند؟که اگر اینگونه نباشد , گمان نمی کنید دعوای خدایان برای تصاحب قدرت مطلق, مثل همان دعوای مذهبیها شود برای کسب قدرت مطلق؟یا اینکه خدایان به حق خویش قانعند؟_چنانچه می بینیم خدای مذاهب هیچ خدای دیگری را بر نمی تابند_
در توضیح پرسشم اضافه می کنم که تعریفی که برای ما از شرک میشده این هست :پرستش و اطاعت از چند خدا به جای یک خدا که همه در کار ساختن جهان سهیمند و در عوض اطاعت می خواهند.و در دیدگاهی که شما ارائه کردید خدایان برای رسیدن به سیمرغ که همان انسان و همان کمال هست , می باشند.اینجا شرک در ساختن جهان خلاصه می شود و حرکت رو به کمال و انجا شرک در پرستش و اطاعت از چندین خدا به جای یک خدا.
می پرسم که بدانم
پیروز باشید!

63:

بله این دیدگاهی که من از شرک باز کرده ام سیستماتیک نیست ، بلکه در یک رفورم باز انجام میگیرد.
نه پايه ا دعوا برای تصاحب قدرت در بین خدایان المپی رایج بوده هست اکثر خدایان ایران زن بوده اند از اینرو میگویم فرهنگ زن خدایی ایران !!و چنین جدلی دیده نمیشود بلکه آمیزش مینمايند و از آمیزش آفرینش مینمايند
پايه ا خدایان برای نبرد گرد هم نمیایند بلکه در فلسفه شرک بر اثر وجود اضداد و کثرت در کنار هم هماهنگی به وجود میاید برای همین هست میگویم از پلورالیسم فلسفی میشود به وحدت اسپینوزایی رسید.

نه پرستش از پرستیدن و در هزوارش شاد و نیتن یاد شده هست ، ایرانیان باور داشتند که خدا را باید پرستید یعنی او را شاد و نیتن کرد و خدایانی که در همه جا سیال وار جاری اند.پرستیدن به چم پرستاری کردن و آباد کردن هست.

64:

دوست عزيز من نظر خودم رو فرمودم و فكر ميكنم نظرم هم درست باشه

در مورد قضيه رنسانس هم بايد بگم كه در وقت حكومت كليسا بر امت اونها مسيحي بودند و مشرك نبودند

تايشان پست قبلي هم فرمودم شرك در دنياي امروز يك مسئله مضحك و مرتد هست

65:

کوروش گرامی پیش از اسلام هم دین در این کشور وجود داشته هست.

برخی معتقدند دینی زیبا و شایسته اما غیر الهی.

بنده هم یقین بر الهی بودنش دارم.

(پس دین وجود داشته هست از این رو فرهنگ ایرانی قابل ستایش بوده هست و اخلاقیات در اون رواج داشته هست)

درمورد اسلام باید عرض کنم شما نباید اسلام جمهوری اسلامی را با اسلام ناب مقایسه کنید و سپس نتیجه گیری کنید.


66:

شما رنسانس رو با قرون وسطی اشتباه گرفتید ، عرض کردم تعصبی برخورد میکنید.دادگاههای تفتیش عقاید بر چه پايه ی بود؟

67:

دوستان به این مهم دقت نمايند پدیده انکیزاسیون و دینی کردن دولت درکتابهایی مانند لویاتان توماس هابز هم دیده شده هست که با نام سلطنت خدا به شمار رفته هست اما ما در قرون رنسانس چنین پدیده ای را یک دست آویز فانی شده میبینیم.که تنها انسان عصر نو را از خود باز میدارد.


68:

در ادامه شرک جوهره آزادی باید بگویم که بسیاری از مذهب باوران شرک را نتیجه یک تضاد و نا روشنی و گم بودن حقیقت انسانی میدانند در حالیکه خود جوهره شرک رهایی هست ، از اینروست که شرک با پلورالیسم فلسفی همخوان و هم بستری دارد.


69:

بسیاری فلاسفه اسکندرانی را جزو فلاسفه مشرک به حساب میاورند کسانی مانند فيليوف مشرك و اعدا د او را در زمره مشرکین فلاسفه متاخر و همعصر با افلاطون میدانند.

70:

باسلام


بحث دوستان را تا بدینجا بررسی کرده ام.

از کلمۀ شرک ، با توجه به پیشینه ای که در مذهب ما ایرانیان دارد ، برداشت واضحی نمی شود کرد.

شاید برای شما معنایی رسا داشته باشد و یا اون را از ادیان گذشته به عاریت گرفته باشید.


مسلماً روی سخنان شما ، به پیامبرانی که آورندۀ مذاهب بوده اند نمی باشد.

بلکه شما مذاهب تعریف شدۀ کنونی را مورد بحث برنامه داده اید.

( اگر غیر از این باشد ، بسیار جای بحث دارد .

زیرا محمد خود نیز ، به هیچ مذهبی گرایش نداشت.

هم چنین عیسی...)

برای ما چه فرق می کند که از کثرت به وحدت برسیم یا از وحدت به کثرت؟! هر کسی راهی را انتخاب می کند.

اگر جامعه از روشی جاهلانه هستفاده می کند و پیامدهای منفی برایش می سازد ، روش خدشه دار نمی شود.


از سخنان اکثر پیامبران بزرگ ، می توان نتیجه گرفت که به اصلی رسیده بودند که نه می خواستند و نه می توانستند اون را بیان نمايند.

می توان از سخنان یا از رفتار خاصی از ایشان به پنهان کاری شان پی برد.

همان گونه که دانشمندان ، کشفیات زیادی را ، امروزه از ما پنهان می سازند ؛ اما از اصول کشف شده توسط اونان ، می توان به پیامدهای علمشان ، پی برد و دانست که در چه اندیشه ای هستند و به احتمال زیاد به چه اختراعات یا ابتکاراتی دست یازیده اند یا دست خواهند یافت!



71:



در جهانی که نسبی ست ؛ در هرم وجود ، اگر از پایین به عالم وجود بنگریم ، از کثرت به وحدت می رسیم.

اگر از بالا بنگریم ، از وحدت به کثرت می رسیم.

در عین حال می توانیم این دو نگاه را با هم ادغام کنیم.

هر چند که بی نهایت راه برای رسیدن به حقیقت وجود دارد ، اما می توان اون ها را به دو یا سه دسته تقسیم کرد:


1_راه پیامبران عبرانی ، که نزول روح بر فرد بود.

این نوع پیامبری ، بیشتر در نیمۀ اول گردش روح بر مدار خویشتن بود.

اونان پايه اً مرد بودند.

زیرا به دلیل وضعیت کالبدهای انرژی شان ، می توانستند ، چنان خود را مفعول و تسلیم سازند که روح تقریباً خنثی ، به حالت فاعلی متمایل گشته و دارای وضعیت تهاجمی گردد.


بنابراین ، روح به ذهن فردی ، تهاجم می کرد یا به قول مذاهب ، نازل می شد.


2_ راه بعضی از ادیان شرقی ، که رفتن به سوی روح بود.

این نوع پیامبری ، بیشتر در دورۀ دوم گردش روح ، بر مدار خویشتن بوده هست.

اونان پايه اً زن بوده اند.

به دلیل وضعیت کالبدهای انرژی شان ، می توانستند با سلاح علم و دانش ، چنان فاعل و مهاجم گردند ، که روح را به حالت و وضعیت مفعولی سوق دهند.


در نتیجه ، نزول روح روی نمی داد.

بلکه سفر ذهنی به سوی وی ، صورت می گرفت.


3_ افرادی که از هر دو روش هستفاده می کردند.


72:



خداوند هم یکتاست و هم یگانه.

در کثرت ، یکتا و در وحدت ، یگانه هست.

یکتا به این معنا که ، هر ماهیت ، با دیگری متفاوت هست و تنها یک بار به وجود آمده یا می آید.


اگر یکتایی نبود ، کثرت و خلقتی نیز در کار نبود.

کثرت در نتیجۀ وجود بی نهایت احتمال ممکن ، در نوعی حوزۀ امکان ، وجود یافت.

اون هم در اندیشه ای چنان کامل ، که در ساختارش ، همه به درستی و در جهتی واحد ، در کنار یکدیگر ، برنامه گرفته بودند.


یگانه به معنای ، شراکت همۀ موجودات ، در ذاتی بسیار درک ناشدنی و نادیدنی.

اگر این ذات مشترک وجود نداشت ؛ دلیلی برای گرایش به وحدت ، در خدایان کثیر نبود!




73:


اگر روح دایرۀ وجود خود را کامل در نوردد ؛ قدرت ، که از تاریکی های درون و توسط روح حرکت کرده هست ، ( با فرض گرفتن وجود مبداء و مقصدی فرضی) ، به مرحله ای وارد خواهد شد که ، به ذره ها واگذار خواهد گردید.

بنابراین ، هر ذره ، خود ، خدای خویشتن خواهد گردید.

خدایی که هم یکتاست و هم یگانه.

هر ذره ، هم خالق و هم مخلوق خویش خواهد بود.


البته این وضعیت وجود دارد.

اما به وسیلۀ مداخلۀ ذهن محدود بشری ، که ضرورت نیز دارد ؛ عدم وجودش ، فرض گرفته می شود.


برای توضیح بیشتر ، مقالاتی در سایت خردمند نوشته ام که شاید ، منظورم را بهتر بیان کند.
مانند:
" هوشمندی اجزاء ، همان آزادی ست."


باسپاس

74:

نه دقت کنید ، ما نمیگوییم محمد فلان کرد و فلان نکرد.من میگویم انسان باید از خودش به خودش و خدایش برسد.در اینصورت حقوق بینشها به هم هویدا میشود و این همان آزادی انسان هست.دکتر شریعتی در کتاب تشیع علوی خود میگوید:
دلاکی در یک گرمابه برای بیماری که از درد پا مینالید نسخه ای معلوم و اینگونه داد که ای مرد شبی یک سیر خاکشیر نم کن و ناشتا صبح بخور برای درد پا مفید هست و مرد هم همان کرد.فردا روز همان مرد آمد و از درد چشم نالید و باز دلاک همان نسخه قبل را برایش پیچید و این حرکت با دردهای مختلف چندین بار انجام گرفت و روزی مرد عصبی میشود و به دلاک میگوید:
مگر مرا مسخره کرده ای که هر بار همین نسخه را تجویز میکنی دلاک فرمود:
من این نسخه را سی سال هست که برای همه دردها و برای هرکس پیچیده ام و تا به حال کسی هم گلایه نکرده هست برای شما هم پیچیدیم.
و اینرا دکتر شریعتی میگوی مکتب خاکشیریسم
تا وقتی که من و ما نتوانیم خودمان باشیم یا باید دست آویز به مذاهب باشیم و یا دست آویز به مکاتب گندیده یهودی مارکسیستی و ....که در نهایت به فساد جامعه خودمان دست میازیم.


75:

چون شرک به خدا باعث فقر و بدبختی و خرافات میشود

76:


نه اصلا اصل و قدرت یابی علوم مختلفه در دوران تاریخ جهان بسیار در قلمرو شرک و یا پاگانیسم و پلورالیسم شکل گرفت ، پیشنهاد میکنم در این باب از روی تعصب بحث نکنید ، من چندین صفحه نوشتم و البته بر خلاف فرمودار چند دوست همگی با سند و نام بوده اند کمی بی تعصب و منصفانه نگاه کنید خواهید دید که مذهب هست که ماانع پیشرفت علم در جاهایی شده هست.


77:

باسلام
به دوستان عزیز

هر چیزی برای یک ذهن محدود ، می تواند گمراه نماينده باشد.

چه مذهب و چه شرک!

زیرا نگاه محدود ، زاویه ای خاص را برمی گزیند که الزاماً صحت ندارد.

هر نگاهی هر چند محدود نیز ، سهمی از حقیقت و دروغ دارد.

تنها نگاه بی طرفانه ، که محصول رهایی کامل ذهن بشری ست، می تواند حقیقت را به نمایش بگذارد!

78:


از دین شخصی خود سخن بگوییم.

نه دین هر ملتی ، حتی ایرانیان باستان!

79:

دوست عزیز کورش
فرموده بودید:


" نه اتفاقا یاد جمله ای از سر جیمز فریزر جامع شناس و امت شناسبزرگ انگلیسی افتادم که فرمود:
مسیحیت معجزه یهودیت هست ، تمام مذاهب ابراهیمیهمگی زنجیر وار همدیگر را در جایی تقلید و یزنجیر وار هم دیگر را کامل کردند.مگراینکه بخواهید بگویید که محمد و عیسی پایه گذاران اسلام و یهودیت نبودند.باز هم دراینصورت به مشکل خواهید خورد که نشان میدهد نه آورنده یک مذهب خود باورمند به بینشو ایدیولوژی دیگر بوده هست.ریشه درخت از تنه درخت جدا نیست. "


صرف فرمودۀ سر جیمز...

یا هر کس دیگری ، باعث نمی شود که بیاندیشم ، یهودیت ، مسیحیت را بنیان نهاده هست! هر چند که ممکن هست ، من و شما ، سخنانش را اونگونه که منظور وی بوده هست ؛ درک نکرده ، بلکه از اون ، برداشت خودخواسته ای در جهت منافع فکری مان ، کرده باشیم!

در سخنانم برای اثبات نظرم ، از سخنان بزرگان کمتر بهره می گیرم.

زیرا به دنبال دلایل شخصی خودم هستم.

در عین حال ، منظور افراد ، در مفاهیم درونی ، با یکدیگر خیلی متفاوت هست.

سخت می توان فرمود که دقیقاً منظور مرا داشته هست.

مگر این که در تمامی افکار ، احساسات و تجلیات ذهنی و عملی وی ، مشهود باشد.

منظور یک انسان ، از حقیقت ، به سادگی در یک جمله خلاصه نمی شود.


من حتی به تاریخ نیز اعتماد ندارم.

تنها به تاریخی اطمینان دارم که بر اثر ثبت حادثه ها ، در حافظۀ جهانی ، به وجود آمده باشد!

هر ذره از حوادث جهان تصویربرداری می کند.

همراه با صوت! سخن بی داوری و غیرمغرضانۀ اونان را باور می کنم! انسان موجودی هدف دار هست که همه چیز را بنابر دیدگاه و هدف خودش تفسیر می کند.

چنین موجودی کاملاً قابل اطمینان نیست.

مگر کسانی که بتوانند بی طرفی شگرفی را در خود پرورش دهند!

80:


ممکن هست ادیان ، و برای ما مذاهب ، تکامل یکدیگر باشند یا نباشند.

شباهت دو چیز ، الزاماً تقلید اونان از یکدیگر نمی باشد.

حتی اگر در یک مکان و وقت نیز پدید آمده باشند.

باید به پیام روح وقته نیز توجه نمود.

وقتی روح وقته خواستی معین دارد ، بیانی مشترک بین انسان های یک عصر به وجود می آورد.

حال این عصر می تواند یک قرن یا یک هزاره باشد!

اما باید تفاوت هایی بین اون ها باشد.

گاهی در شیوۀ بیان.

گاهی در راه های رسیدن یا تاکید بر نقطۀ اوجی خاص! در عین حال ، شباهت پیام درونی ارواح انسانی ، دلیل بر تقلید اونان از یکدیگر نیست.

ممکن هست باشد یا نباشد!

ایجاد یک درخت و شاخه دادن به اون ، از عملکردهای ذهن فردی ست.

ذهنی گرفتار در ابعاد وقتی و مکانی.

ما موجودات را به دسته های مختلف و در عین حال منظم ، دسته بندی می کنیم.

اما این واقعیت اونان نیست.

بلکه برداشت ما ، از روش حضور یافتن اون ها می باشد.

موجودات برای وجود داشتن ، از این دسته بندی ها پیروی نکرده اند.


81:



اگر به بی نهایت بیاندیشیم ، بی نهایت احتمال وجود را در اون ، ممکن می بینیم.

اگر موجوداتی در اون باشند که در پايه به یکدیگر شباهت داشته باشند ، دلیلی بر وجود تکامل یک چیز مشترک و بنیادی نیست.

موجودات همان گونه با یکدیگر مشترک هستند که متفاوت.

ذهن ما همیشه به دنبال علت و معلول هست.

نمی توان تماماً ، به نظراتش اتکا کرد.

در عین حال ، ذهن برتر نیز ، همواره علت و معلول را انکار می کند!

زیرا یکی وابسته به وقت و مکان هست و دیگری مستقل از اون.

برای رسیدن به حقیقتی برتر از اونان ، باید به ندای هر دو گوش فرادهیم.

باید تلفیقی صورت گیرد.

موجودات در یک وقت به وجود آمده اند.

اما نقطۀ شروع درک، برای شعورآگاه ، می تواند دارای ابتدایی باشد.

زیرا پس از نگاهی کلی به یک پدیده ، نوبت به نگاهی جزیی به اون می رسد.

برای این کار ، باید دایرۀ وجود را ، از نقطه ای خاص قطع کرده و به محوری که دو سوی مثبت و منفی دارد ، تبدیل نماییم.

با ایجاد منطقه ای بی طرف به نام صفر.

تا بتوانیم حرکتی برای شعور آغاز کنیم.

در نتیجه ابتدا و انتها ضرورت می یابد.

هر چند که دچار مشکل حضور بی نهایت در دو سوی محور ، می گردیم.


اما در ابراز نظریه هایی چون تکامل ، تکیه بر حرکتی تکاملی برای پیدایش جهان ، به عنوان یک اصل ، گمراه نماينده هست.

به همین دلیل نیز در رسیدن به نقطۀ اغاز جهان دچار مشکل هستیم.


انواع خطوط وجود دارند.

اگر در یک اثر نقاشی هنری ، خطی نیمه منحنی داشته باشیم که بین یک خط راست و یک خط منحنی برنامه گرفته باشد ؛ آیا می توان فرمود که خط منحنی صرفاً تکامل خط راست هست؟! هنرمند از اشکال هم جوار، برای حرکت شعور در جهت دیدن اثر و پیامش ، به شکل یک ماهیت یکپارچه ، هستفاده کرده هست.


اما این بدان معنا نیست که این خط ها از تکامل یکدیگر به وجود آمده اند.

بلکه با ورود شعورآگاه ، به یک حوزۀ امکانی محدود ، تمامی احتمالات مشابه با هم ، دیده یا به نوعی حدس زده می شوند.


بنابراین حتی تکامل نظریات انسان ها نیز ، زیر سئوال می رود!

باسپاس



82:


نه اتفاقا در اینگونه مسایل باید هم با احتیاط برخورد کرد و هم با یک دید کارشناسانه ، باید به این مسال نگاه کرد ، از دید من نظر شخصی وقتی کارساز و درست خواهد آمد که بر پایه اصول و یک لوجیک درست هستوار باشد چه بسا مکتبهای فکری فراوانی هستند که انسان را از اصل خود دورمینمايند.
من هم نظر شخصی خودم را دارم اما تلاش میکنم اونرا هدفمند و ارزشمند تر از پیش کنم نه با تعصبات مذهبی و مکتبهای فکری و فلسفی ، از طرفی وقتی نگاه شما به مذهب نگاهی منتقدانه باشد شما را به سر منزل مقصود خواهند رساند.
اگر میخواهید درباب پلورالیسم فلسفی و شرک و پاگانیسم علمی بحث کنیم من نهایت همکاری و جواب دهی را در قبال شما انجام میدهم اما باید در نظر داشته باشید مسیله شرک و کثرت گرایی مسئله ای نیست که ما بخواهیم از دریچه فردی ببینیم.
و هدف من بررسی و اونالیز کردن نگاه مذاهب دیگر به خصوص ادیان ابراهیمی به این پدیده بزرگ(شرک) هست.
از اینروست که انسانهای مذهبی کمترذ به خود جرات بحث در اینگونه مسایل را میدهند چرا که هدف من ویران کردن مکاتبی هست که انسان را از اصل خود دور میکند

83:

باسلام
به دوست عزیز

تنها مذهب نیست که به نگاه دوباره نیاز دارد.

هر فردی ، باید هر چیزی را از نو بنگرد.

زیرا انسانی نو به دنیا آمده هست.


باسپاس



74 out of 100 based on 64 user ratings 614 reviews